آب و گل

Thursday, September 10, 2009

بهشت مینو

...
من بی نوا بندگکی سربراه نبودم

و راه بهشت مینوی من
بزرو طوع و خاکساری نبود

مرا دیگر گونه خدایی می بایست
شایسته آفرینه ای
که نواله ناگزیر را
گردن کج نمی کند

و خدایی
دیگرگونه آفریدم


شاملو
ابراهیم در آتش

Labels:

Wednesday, June 17, 2009

سقوط

میگن کودتای روسی هم مث هواپیماهاش زود سقوط می کنه.

Labels:

Saturday, February 21, 2009

اندر آداب همسایگی

"درقوزآبادی" به ساده لوحی فکر می کند:"مهم نیست که من بز نداشته باشم، مهم اینست که همسایه ی من هم بز نداشته باشد." ازبتهون هم نقل است که می گوید"خوشبختی همسایه قسمتی از خوشبختی من است."

نقل قول و مقایسه ازگرامی دوستی نکته سنج..

Labels:

Monday, December 22, 2008

"روزمره گی" و "روزمرگی"

"روزمره گی" یعنی همچون پرکاهی بیفتی روی موج آبی. آب باخود ببرد ترا، آنجا که خواهد. یعنی با عوام یا عوامانه حرکت کردن. هم رنگ جماعت شدن و رسوانشدن. کارکردن، خوردن و خوابیدن وبازدوباره، از سر نو. در سیر تسلسل باطل افتادن. یعنی سرخوش بودن. خر خود را راندن، دست گذاشتن روی کلاه خود تا باد نبرد آنرا.

"روزمرگی" اما، یعنی زندگی کردن به گونه ای که زنده ایم ولی انگار مرده ایم. یعنی دشنه ای فرو رفته در شکم هر روزمان. روزهایی که بامرگ همنفس ودم سازیم. ضربان مرگ را هرروز وساعت وثانیه در دست گرفتن، بامرگ همنفس بودن. بریدن ازنفس افتادن.

روزمره گی و روزمرگی هر دو یعنی تسلیم روزگار شدن. تن دادن به قضا و قدر. انفعال. هردوسترون است. هردو علامت سکون و خمودگی ست.
از نظر مفهوم می توان گفت، روزمره گی واقعیت است(رآلیسم). روزمرگی فراواقعی ست، (سورآلیسم).


تابلو "تداوم حافظه" (1931) اثر نقاش اسپانیایی سالوادور دالی

Labels:

Tuesday, September 30, 2008

لبِ تنور و شبِ سمور

شنیده ام که محمود غزنوی شب دی
شراب خورد و شبش جمله در سمور گذشت

فقیر گوشه نشینی، لب تنور خزید
لب تنور بر آن بینوای عور گذشت

علی الصباح بر او بانگ زد که ای محمود
شب سمور گذشت و لب تنور گذشت!

...

Labels:

Tuesday, June 10, 2008

اختیار

سعدیا "حب وطن" گر چه حدیثی ست نکو
نتوان مرد به ذلت که "در اینجا زادم" ...

Labels:

Monday, July 16, 2007

هیچ!

می گفت: « ...اون جمله ی ماهی سیاه کوچولو یادته که گفت:
مرگ خیلی آسان می تواند به سراغ من بیاید, اما من تا می توانم زندگی کنم, نباید به پیشواز مرگ بروم البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شوم که می شوم , مهم نیست, مهم این است که زندگی یا مرگ من, چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...»


گفتم: هیچ! زندگی یا مرگ ماهیچ اثری در زندگی دیگران ندارد.

Labels:

Wednesday, June 13, 2007

عاقبت

روز هجران و شب فرقت یار
آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار
آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود
عا قبت
با نفس باد بهار
آخر شد

Labels:

Saturday, May 26, 2007

صندوقی و عمری...

من برم صندوق را فردا به کو
پس بسوزانم میان چار سو
تا ببیند مسلم و گبر و یهود
که در این صندوق جز لعنت نبود
...
مثنویِ مولوی

Labels:

Tuesday, April 10, 2007

سرایی برای همه

هر کس در این سرای درآید، نانش دهید و از مرامش مپرسید، زیرا آن کس که پیش خدای تعالی به جان بیارزد یقین پیش بنده اش به نان بیارزد.
ابوالحسن خرقانی

Labels:

Wednesday, March 07, 2007

دردی که درمانش نیست

"من انسان را دوست دارم، از هرجا و هر جایگاهی که باشد. بعضی ها می گویند، کار تو، کار احمقانه ای بیش نیست. بگذار هر چه می خواهند بگویند، درد من درمان پذیر نیست."
ماکسیم گورکی

Labels:

Wednesday, February 21, 2007

در شهر یکی کس را...

چندی پیش، شبی، با مجید گپ میزدیم. از همان گپ هایی که چهل سال است گاه گداری، به سادگی، باهم می زنیم. مجید می گفت: " هیچ دقت کرده ای؟ هشتاد، نود در صد ما آدم ها مشکلی روحی ، روانی و یا رفتاری داریم! " گفتم:" خوش انصاف خیلی بالا گفتی! یعنی به همین زیادی؟ " گفت:" بله، به همین زیادی! من در مورد این نکته زیاد فکر کرده ام، کمی دور و بر خودت را نگاه کن و به آدم هایی که می شناسی فکر کن! "
...
راست می گوید، مجید! مولوی بی خود نگفت که:
در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم
هر یک بتر از دیگر
شوریده و دیوانه
!

Labels:

Friday, February 02, 2007

عیب رندان

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که، که، خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت



زیر نویس: حافظیه - شیراز سال 1368
فرمایش دوستان ایمیل فرست را رعایت کردم! کیفیتِ این عکس از قبلی ها بالاترست.
می توانید آنرا ذخیره کنید.

Labels:

Friday, November 10, 2006

آدم

آدم خوبه مهم باشه،
اما،
مهمتر اینه که،
آدم خوبی باشه.

Labels:

Thursday, October 26, 2006

افتان و خیزان

آدمیزاد از همان ابتدای کودکی برای هر ایستادن به زمین می افتد.
می افتد، باز برمیخیزد و می ایستد . اول که می خواهیم راه برویم، همین طور. دوچرخه سواری را با افتادن می آموزیم. در مدرسه، درس، دانشگاه هم، باز. در زندگی و کار هم. در واقع هرگز نیفتادن را یاد نمی گیریم اما خوب ایستادن را با همین افتادن ها می آموزیم.
هرگز یاد نمی گیریم چگونه نیفتیم اما هماره یاد می گیریم چگونه بایستیم.

Labels:

Tuesday, October 03, 2006

زندگی...

"دانشِِِ چگونه زیستن در لحظات زود گذر زمان"
معنای زندگی ست،
شاید
...
شب از نیمه گذشت...

Labels:

Tuesday, September 12, 2006

...

خواستن، همیشه توانستن نیست...بعضی وقتا ما نمی توانیم...

Labels:

Monday, August 21, 2006

نقطه

میگفت اینجا چه کاره ای؟
گفتم حق آب و گل دارم. نه بیشتر، ونه کمتر.

Labels:

Sunday, May 14, 2006

آزمون و خطا

دنیای وبلاگ دنیای جدیدی است همه چیز آن نو است و راه آزمودن می پوید ، من که در این وادی کودکی شش ماهه ام، می افتم و برمی خیزم ، و با این همه راه و رفتن میآموزم. در این مورد و تجربه هایم بیشتر خواهم نوشت.

Labels:

Saturday, April 15, 2006

رمز عشق


دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند
پنهان خورید باده که تعزیر میکنند

ناموس عشق و رونق عشاق میبرند
عیب جوان و سرزنش پیر میکنند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل وهنوز
باطل در این خیال که اکسیر میکنند

گویند رمز عشق مگویید ومشنوید
مشکل حکایتی است که تقریر میکنند

ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر میکنند

تشویش وقت پیر مغان میدهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر میکنند

صد ملک دل به نیم نظر میتوان خرید
خوبان در این معامله تقصیر میکنند

قومی به جد وجهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر میکنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
این کارخانه ایست که تغییر میکنند

می خور که شیخ و حافظ ومفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر میکنند

Labels:

Monday, November 21, 2005

" کژی "و "مژی "

" زندگی شوخی بزرگیست " این جدی ترین تعبیر زندگیست.
زندگی کمی شادی ، کمی غم ، کمی پیروزی ، کمی شکست ، کمی غصه ،
کمی درد ، گاهی شتاب ، گاهی سکون ، گاهی قرار و بیقراری ،
گاهی فراز و گاهی فرود و کمی خنده ، کمی اشک است .

داد و بیداد و فریاد و هوار، و شتاب و غرور و تعصب
همه از خامی و بیخبری است .

زندگی را" کشتی یی" باید ، خود سپارنده بدست موج ،
با همه بزرگی ، با همه عظمت ، با همه استواری
بسان تکه چوب خردی بر روی امواج ،
چه برای رفتن و چه درهم شکستن .

زندگی اما کمی ، یا ذره ای زیباست .

بیاد آریم شعر زیبای مولوی را:
« چون کشتی بی لنگر
گژ میشد و مژ میشد
وز حسرت او ساکن ، صد خانه و کاشانه »

Labels:

All Rights Reserved. Copyright © 2007
استفاده از مطالب وعکسهای این سایت فقط با ذکر منبع و آدرس بلامانع است