میراث احمد

میراثش
مبل و تیر و تخته نیست
میراثش شعر و شعور و درخت است
میراث او عشق است
میراث احمد آینه ست.
Labels: نوشته ها
abogel.com
Sunday, January 25, 2009میراث احمد
![]() میراثش مبل و تیر و تخته نیست میراثش شعر و شعور و درخت است میراث او عشق است میراث احمد آینه ست. Labels: نوشته ها Thursday, November 22, 2007علامتی که هم اکنون می شنویم...
گرد و غبار بود. وحشت زدگی مردمانی که فرصت برداشتن چمدانی کوچک را نیاقتند. می گقت: "شناسنامه ام داخل کمد بود یا توی طاقچه ؟ نمی دانم؟ شاید زیر قابی که شکست و عکس پدرانم در آن سوخت. بمب مارا خبر نکرد، هواپیماها بی رحمانه بمباران کردند، خانه هامان ویران شد. انگار کابوس بود. آبادانی که پس ازگذشت قریب سی سال هنوز، باز، آبادان نشد. خرمشهری که دیگر روی خرمی ندید.جنگ شوم ترین واقعه ای ست، که انسانی می تواند در عمر کوتاه خود با آن روبرو شود. سیاه بخت مردمانی که تنها گناهشان زندگی دردوران، هیتلر، صدام یا دیگری از این قافله ی تاریخی است! جنگ می آید تا عده ای از آن بهره ها ببرند، قاچاقچی ها، احتکارگران، نوحه خوانان وقبرفروشان.. جنگی نابرابر که نتیجه ای جز چند پارگی میهن و تباهی ملتی و نسلی در پی نخواهد داشت. جنگی ازپیش تعریف شده که نمونه اش را در تاریخ دور و نزدیک جلو چشممان دیده ایم. علامتی که هم اکنون می شنویم، اعلام وضعیتی ست که میهن در معرض نابودی ست و معنی و مفهوم آن این است که تکلیف عراق و کره شمالی روشن شده، تکلیف ایران هم باید روشن شود. همه ی شاخص های سیاسی و اقتصادی حکایت ازآن دارد که جنگ نزدیک است، محل کار خود را ترک و از هر راهی که می دانید فکری کنید شاید هنوز اندک فرصتی باقی باشد. Labels: نوشته ها Saturday, June 30, 2007شیکاگو
![]() ![]() آسمانخراش های بی قواره، که نه نظمی دارند و نه معماری چشمگیری، همچون قارچ های وحشی همه جا سبز شده اند. سایه ی سنگین و زمخت ِ ساختمان ها در همه ی خیابان های اصلی گسترده است. کوچه های بین ساختمان ها به سایه ها خو کرده و رنگ آفتاب نمی بینند. ترافیک بی امان و قطارهایی به رنگ خاکستری و به شکلی عبوس بی وقفه در آمد وشد است. و آدم هایی که زنبور وار درازدحام حاشیه پیاده رو ها گم می شوند. این جا مرکز شهر شیکاگوست. در این شهر گویا همه چیز به زور می بایست کنار هم قرار می گرفته. آدم و ماشین و قطار و ساختمان ناچار است که با پارک و پل و موزه و بندر گاه در چند خیابان کنار هم جمع باشد. شهرشیکاگو حدود صد وچل سال پیش در یک آتش سوزی مهیب ازبین میرود . آتش سوزی هشتم اکتبر سال 1871 ساعت 9 شب آغاز شد باد و طوفان مهار آتشی را که به خانه های چوبی افتاده بود، ناممکن می ساخت و خانه ها یکی پس از دیگری در آتش سوخت. دو روز بعد، دهم اکتبر، بارانی سهمگین توانست آتش را خاموش کند، از شیکاگو تلی از خاکستر، بیش به جای نماند. سیصد نفری جان باختند و صد هزارنفر بی خانمان شدند شهر پس از آن دورادور دو سه تا بنای قدیمی که هنوز هم هست باز ساخته شد. ![]() دلیل آتش سوزی هرگز معلوم نشد، اما مردم افسانه ای ساخته اند و میگویند آتش سوزی از شماره ی 13 خیابان "دکاون" شروع شد جایی که " پاتریک" و " کاترین اوکانر" زندگی می کردند آن شب "کاترین" شمعی افروخت و کنار گاوشان داخل اصطبل گذاشت. گاو " اوکانر ها" به شمع لگدی زد، کاه وعلوفه ها آتش گرفت و آتش سوزی از همان جا شروع شد. آن زمان گویا هنوز تروریست ها اختراع نشده بودند، به همین خاطر افسانه ها هم بویی از خشونت نداشت! پارک میلینیوم زیبا ودیدنی ست. در کنار آن چندین موزه ی بزرگ است، موزه ی هنر، تاریخ طبیعی، آلواریوم والخ... در حاشیه پارک و کنار ساحل ماکت هایی از کره زمین، با رنگ ها و نقش های گوناگون پراکنده اند، چندین و چند از این ماکت های توپ مانند دیده می شود. این کره ها مرا سخت بیاد توپی می اندازد که چاپلین در فیلم دیکتاتور بزرگ با آن می رقصد و سبک سرانه آنرا به بازی می گیرد. کره زمین اینجا هم درست به همان اندازه ست. همان بازی ست با شکل و شیوه ای دیگر. تبلور معماری وهنر هزاره ی سوم در زمختی آهنی است که سرد و سمبلیک در پارک هزاره به تماشا گذاشته شده. این آهن ها نمایانگر سردر گمی هنر و معماری در دوران آسمانخراش هاست. ![]() ![]() ![]() ![]()
Thursday, April 26, 2007طناببا طناب چه کارهایی می توان کرد؟ بند بازی؟ جایی برای پهن کردن لباس ها زیر نور آفتاب وسیله ای که با آن می شود بار را بست می توان راهی را با آن سد کرد می توان خری را با طناب به جایی بست که راه گم نکند ماشین دیگری را بوکسل کرد گاری، خرک و درشکه ای را با آن کشید دخیل هم می شود با آن به جایی بست می توان با آن بازی کرد، طناب کشی! به کمک طناب ِ نقاله، سنگین ترین وسیله ها را می توان همچون کاه از زمین برداشت می توان تابی برای لمیدن بین دو درخت بست، روی آن لمید و از خنک نسیمی لذت برد آبی با طنابی می توان از چاهی کشید و عطشی فرونشاند هزار جور گره با طناب می توان زد می توان گره های آن را هم واکرد آورده اند که با طناب پوسیده به چاه نرویم باز آورده اند که با طناب مفت خود خفه نکنیم در لنگرگاه ها کشتی های غول پیکر را با طناب مهار می کنند می توان بادبان ها را، با طناب برافراشت درختی را هم چنان استوار نگه داشت یا درخت ها را با هم پیوند زد می توان اسب سرکشی را مهار و رام کرد می توان با آن گذر گاهی برای عبور کردن ساخت می توان با تکه ای از آن نشانی به درختی بست تا رهروان بازپسین بسادگی راه خود بیابند از صخره های ستبر با طناب می توان گذشت و قله ای را فتح کرد وهم بر قله ها می توان با طناب پرچمی برافراشت صیادان با تور و طناب از دریا صیدها می گیرند فتیله برای بمب با طناب می سازند با آن اعدام میکنند، از آن حلقه ای میسازند تا جان انسانی دیگر را بگیرند یا خود را با آن حلق آویز می کنند جنین با بند نافی چونان طناب، به مادر خود وصل ست با طناب ننویی می توان ساخت، برای کودکی ناآرام در کنج اتاقی. Labels: نوشته ها Tuesday, February 13, 2007والنتایناز چیزی سخن بگو، که هر انسانی در هر کجای زمین مفهوم آنرا نیک بداند. از آن که همچون هوا، چون زیبایی حیرت انگیز هر شاخه گل، چون آب، چون حیات و همچون زندگی، همه ی آدم ها را در "هر کجا آباد زمین" به هم پیوند می دهد. سخن از گمشده ای بگو که همه دنبال آنند، در معبد، در مسجد و میکده، در کلیسا و کنیسه. سخن از مادری نحیف در آفریقا بگو. مادری که شیره ی جان از پستانی پلاسیده، مینوشاند، به کودکی که جهان سومی زاده شده. سخن از مردمی بگو که در هر جنگی با یاس و ترس به پناهگاهی می خزند. سخن از چشمه ای زلال بگو که در فطرت همه آدم ها نهفته است، ورای نژاد ، ورای مرز، ورای زبان، ورای مذهب، ورای رنگ پوست، ورای هر رنگی سخن بگو. از کشش پر جذبه و انسانی ِ زنی ومردی تا عمق یگانگی از آنچه که از "هر زبان که می شنوم نامکرر است." از عشق برایم سخن بگو. Labels: نوشته ها Thursday, December 07, 2006گذر از هجده سالگیهجده ساله که بودم شر وشور دیگری داشتم. برای نمونه، گمان می بردم هنر باید در خدمت آرمانی باشد و گرنه هنر نیست. گمانم این بود که روزگار شاقول و اندازه ای بدست من داده تا همه را با آن بسنجم. گمان می بردم ایده ها و باور های من درست ترین است و این اجازه را دارم دیگرانی را که باوری غیر از من دارند مورد تمسخر قرار دهم. در هجده سالگی اگر فیلمی، کتابی ویا نقاشی یی پیامی نداشت، حتا اگر زیبا بود آن را نمی ستودم. زمان گذشت تا آموختم زیبایی خود چه پیام شگرفی ست! امروز سی سال از آن روزها می گذرد، از سرد و گرم روزگار بسیارآموخته ام و بزرگترین درس زندگی را تحمل دیگران میدانم. به یقین دریافته ام که هریک از ما گوشه ای و اندکی از واقعیت ها را میدانیم نه همه ی آنرا. و جز این به چیز دیگری یقین ندارم! دریافته ام که در وادی عمر و زندگی کوتاه باید سخن همه را بشنوم و برای هر سخنی ارزش قائل باشم. بیشترین چالش را در ایده های مخالف فکر خودم می دانم و از چنین ایده هایی بسیار می آموزم. آماده ام در مورد هر پدیده ای دوباره فکر کنم و نکته های تازه ای از آن بیاموزم. Labels: نوشته ها Friday, November 17, 2006آب و گل یک ساله شدیک سالی است که دکمه های کیبورد ضرب آهنگ دل و دماغ شده تا شاید در گوشه ای از جهان خاکی "همدلی" بدست آید. آنچه بود در این یک سال، نوازش چشمان مهربان و زیبایی بود که در جایی از این کره خاکی به این صفحه نظری داشت، ازایران یا آمریکا، فرانسه یا آلمان، استرالیا یا عراق، اسراییل یا امارات یا همین بیخ گوش خودمان در کانادا. آنچه بود این یک سال سهم آب و گل سهم دل بود و دیگر هیچ. Labels: نوشته ها Saturday, October 21, 2006"چیز" ی به جای همه "چیز"دیشب هوس کردم، چیزکی بنویسم، اما راستش نمیدانستم از چه چیزی باید نوشت. با خودم گفتم اینترنت را می گردم، بالاخره چیز دندان گیری پیدا خواهد شد، که بتوان در رابطه با آن چیزی نوشت، تازه اگر چیزی هم پیدا نشد، خوب چیزی که از دست نداده ام، دست کم خودم را به چیزی مشغول کرده ام. کمی گشتم چیز جالبی ندیدم! البته چیز زیاد بود اما آن چیزی که من میخواستم نبود، راستش آدم به هر چیزی نمی تواند بگوید چیز. در اینترنت انواع و اقسام چیزها هست، چیزهایی هست که فکرش را هم نمی توان کرد، بهتر بگویم چیزی نیست که نباشد، چیز درست و حسابی هست، چیز الکی هم هست، مهم این است آن چیزی که هست چیزی باشد که یک چیز کشکی نباشد، یعنی به هر چیزی نمیتوان گفت چیز. چیزخوب، چیزی ست که راحت پیدا نمی شود، یافتن چیز خوب هم چیز آسانی نیست. البته در دنیای وب همه چیز به هم وصل است. هیچ چیزی در اینترنت بدون ارتباط با چیز دیگر نیست و در واقع تک تک چیزها در یک چیز بزرگتر مشترکند. تصور کنید آن چیز چه چیز بزرگی می تواند باشد که این همه چیز را درون خود دارد. تازه آن چیز بزرگ خودش در مقابل چیز های بزرگتر چیزی ست که باید گفت آن چیز، چیز کوچکی ست یعنی اصلا" چیزی نیست. بنا بر این چیزی که هست اینست که همه چیز به چیز های کلی تر وصل است هر چیزی هم که هست لابد واقعا" چیزی در آن بوده وگرنه هر چیزی که نمی تواند چیزی باشد که بتوان گفت آن چیز، چیز خوبی ست. ببخشید، تعریف نباشد چیز خوب را کسی می تواند پیدا کند که یک چیزیش بشود، وگرنه چیز ساده را پیدا کردن که چیزی نیست. اگر کسی هر چیزی بنویسد، بالاخره در یک چیزی گیر می افتد آنوقت است که آن چیز دیگر چیزی برای او نمی گذارد و در یک چشم بهم زدن همه چیز از دست میرود واصولا" چیزی نمی ماند که بتوان اسم چیز بر آن گذاشت. آنوقت باید غبطه آن چیزی را خورد که نتواند آدم را از هیچ چیز به همه چیز یرساند، وگرنه نوشتن یک چیز معمولی که چیزی نیست! یک نوشته باید چیزی باشد، که به چیزی توهین نکند. اگر به چیزی توهین شود، آنوقت برای یک چیز کوچک خر بیار و یک چیزی بارکن. چرا؟ چون چیزی نوشته شده که به چیز دیگری برخورد کرده. پس چیز مهم در اینجا اینست که آدم اگر چیزی ننویسد بهتر از آن است که چیزی بنویسد که خدای نا کرده به چیز دیگری برخورد کند. بعضی چیزها که نوشته می شود، جسارت نشود مثل بادی یا چیزی ست که از چیز آدم خارج شده باشد. اگر غیر از این چیزی که گفتم بود، خوب، چیز نوشتن که چیزی نبود. سرتان را با این چیزهای جزئی درد نیاورم چون وقت شما بیشتر از این چیزها ارزش دارد، خلاصه آمدم چیزی پیدا کنم چیزی که پیدا نشد هیچ، چیزی هم از دست دادم که البته چیز مهمی نبود ولی بالاخره این چیز هم برای خودش چیزی بود، بگذریم، اما چیزی نبود که با آن چیز بتوان چیزی نوشت. فقط یک چیز بود که به آنهم نمی توان گفت چیز، اما چیزی بود به جای همه چیز. Labels: نوشته ها Monday, September 04, 2006چگونه می توان بداد مردم رسید؟خبراگر چه تکراری ست، اما تکان دهنده است باز هم کشته شدن 29 نفر دربرخورد اتویوس و کامیون نزدیک اصفهان. دو سه روزی پس از کشته شدن 29 نفر در هواپیمای توپولوف فرودگاه مشهد. اگر 29 نفر دوم بخاطر تحریم است، 29 نفرمسافران اتوبوس بخاطر چیست؟ ایران مقام اول مرگ و میر تصادف جاده ای در جهان را دارد.28000 کشته در سال تلفات جاده های ایران است. در جنگ اخیر اسراییل و لبنان حدود هزار نفر کشته شدند. کشته شدن این همه مردمان در اثر برخورد های رانندگی و جاده ای بسیار دهشتناک و درد آور است. کیست که آشنایی دور یا نزدیک بدینگونه از دست نداده باشد؟ عدد و رقم بدون تردید از این هم بالاتر است، در مورد مسافران همین هواپیمای اخیر اول عدد 84 نفربعد 48 نفر و در انتها 29 نفر اعلام شد. آمار در ایران نه جدی گرفته می شود و نه دقت دارد. چه بسیار نوعروس و دامادهایی که در جاده های شمال هر سال بکام نیستی میروند . چه بسیار دانشجویانی که همه ساله درکوره راه های دانشگاه آزاد شهرستان ها ناکام جهان را بدرود میگویند. و چه بسیار آدم هایی که برای پیمون عرض خیابانی طول زندگی را به سادگی از دست می دهند. عفریت مرگ در نابسامانی سیستم راه و ترابری همه جا سایه شوم خود را گسترده، جان وزیرش را هم در این سال ها گرفته و رییس هواپیمایی کشوری هم با هواپیما سرنگون شده. چه میتوان دراین باره گفت جز بی کفایتی. کسانی که جان خود حقظ کردن نتوانند، چگونه جان مردمان می توانند؟ راستی چه کسی بداد مردم خواهد رسید، مردمی که بیش از یک جنگ را همه ساله در تصادف رانندگی از دست می دهند؟ Labels: نوشته ها Tuesday, August 08, 2006رادیو زمانه و پیشنهادی چندرادیو زمانه میتواند در میان اینهمه رادیو اقبال عمومی بیشتری داشته باشد اگر: • به این واقعیت توجه داشته باشد که مردم از سیاست زده شده اند، و نمیخواهند سیاسی باشند و حرف های سیاسی بشنوند. • خود را اسیر هیچ نگرش خاص گروهی و دسته بندی نکند، و نقش یک رسانه آزاد و دمکراتیک را بدون گرایش سیاسی خاص بخوبی ایفا کند. • خواست اکثریت جوان ایران را بداند و با نظر سنجی های مداوم برآورد درستی از درخواست مخاطب های اصلی خود داشته باشد. • به هفت هنرتوجه ویژه داشته باشد. و با هنرمندان و دست اندر کاران تماس مداوم.(همه ی هفت هنر) • ادبیات و شعرایران را دریابد ( بهترین رسالت یک رسانه ملی) • حرمت و حریم ها را رعایت کند(نه به مفهوم ارتجاعی بودن، بی بی سی نمونه خوبی در این مورد است) • ازدانش و تجربه پیشکسوتان درهر کجا وبه هر گونه که میتواند خود را بهره مند کند. Labels: نوشته ها Wednesday, August 02, 2006رادیو و ما 2از کوی و برزن که میگذشتی صدای رادیو طنین انداز بود، خیاط ها و چرخی ها ( تعمیر کاران دوچرخه) بدون رادیوکارشان نمی شد! رادیو آن زمان در دل مردم جایی داشت. ساعت یک ونیم گلهای رنگارنگ، ده شب داستان های شب ( صدای سمفونی شهرزاد از کورساکوف هنوز در گوش طنین میاندازد). لالایی های ویگن (لالایی کن مرغک من دنیا فسانه ست ) و آخر شب ها موسیقی سمفونیک. هفت ونیم شب ترانه های درخواستی، آرش مهدخت محسن رضا ، محمود الهه مهوش کورش حسین و جلال حسینی، بهناز، مینو، جعفر و جواد از خنج لارستان و زهرا برای نامزدش ازشیراز، ترانه پریای داریوش را خواسته بودند . برایشان پخش میکرد رادیو. سالهای قبل از 57 را می گویم. صبحی مهتدی قصه میگفت. صدای خانم عاطفی گرم وشیرین بود. مقبلی، امیر فضلی، نوذری و دیگر صداهایی ماندگارکه جای خالی صدایشان دیگر پر نشد. سید جواد ذبیحی هم دعای سحر میخواند، ماه های رمضان. جای صدای اورا هم حتا کسی پر نکرد. Labels: نوشته ها Tuesday, August 01, 2006رادیو و ما 1دو تاچوب بود یکی کوتاه ودیگری بلند، پدرم با میخ از دو تیکه چوب چیزی مثل صلیب درست میکرد. آنوقت چار تا قرقره چینی روی آن سوار میکرد. و قتی با سیم مسی قرقره ها را به هم وصل میکرد، آنتن رادیو آماده میشد وباید در گوشه ای ازپشت بام گلی خانه مان جاخوش کند. درسالهای اختناق دهه چهل رادیو عراق بود، پدرم بعد از داستان های شب در میان پارازیت های سرسام آوررادیو قدیمیش به سختی آنرا پیدا میکرد تا بشنود در دنیا چه خبر است، از عراق خوشش نمی آمد، اما از صراحتی که در گفتن خبر داشت لذت میبرد. این بود که با خرخر رادیو ، به پارازیت، ور رفتن با رادیو و دنبال موج تازه گشتن از همان کودکی آموخته شدیم. بعدها رادیو های دیگر آمد اما هیچکدام، همچون بی بی سی پر مخاطب نبود و نیست. مردم دنبال خبر درست و بدون سانسورند، یا رسانه ای را می خواهند که آینه واقعی زندگی و دنیای اطراف آنها باشد. رادیو و تلویزیون دولتی، اما انگار مربوط به سیاره ای دیگر است.فیافه گویندگان، لباس پوشیدن و حرف هایی که میزنند با منش و روش اکثریت مردم تقاوت دارد. اینست که رادیو بی بی سی اعتبار خبری و کاربردی اش از رادیوو تلویزیون و صدا و سیما بیشتر میشود. شک نکنید، حتا حکومتگران ایران هم شبها رادیو بی بی سی گوش میدهند تا مختصر و مفید بفهمند در دنیا جه خبر است. راستی علت موفقیت بی چون وچرای رادیو بی بی سی وامروز، روز سایت بی بی سی در چیست؟ Labels: نوشته ها Tuesday, July 11, 2006جواب ناخدا با ناخدا توپ است، در دریازیدان باید می دانست که اینروزها نژاد پرستانی در جهان هستند که همه مسلمانان را تروریست خطاب می کنند. آنها میگویند چه کسانی باهواپیما ی مسافربری جنون آسا خود، هزاران انسان، سمبل بزرگ معماری و مرکز دادوستد جهان را نابود میکنند؟ زیدان باید می دانست که نام مذهبی را برپیشانی دارد، که آلت دست آتش افروزان، و بحران سازان در جهان امروزاست. اتوبوسی در کربلا، مردم بیگناهی در تل اویو، کودکانی در غزه و خانواده ای بی پناه در بغداد هر روز قربانی این آتش افروزی و این بحران هاست. زیدان باید می دانست که مسیحیان اگر چه درپاره ای باورهای خرافی دست کمی از مسلمانان ندارند، اما سالهاست مذهب را از سیاست جدا کرده اند و به رفتار قانونمند اجتماعی بدون وابستگی به باورهای دینی تن داده اند. زیدان باید می دانست که غرور و تعصب خونبار است و یگانه راهی که میتواند رفتار اینهمه آدم گونه گون را سامان دهد پذیرفتن و رعایت قواعد بازی است. زیدان باید می دانست که فحش و حرف را نباید با خشونت جواب داد، در جهان امروز ابزارهایی برای برخورد اصولی با رفتار نژادپرستانه وجود دارد. زیدان با ادامه بازی جوانمردانه میتوانست در جایگاهی قرار گیرد که بتواند از راه منطقی پاسخ حریف را بدهد. زیدان باید می دانست "جواب ناخدا با ناخدا توپ است در دریا". باید می ایستاد، جام را در آغوش می گرفت و با غرور و تعصب خود را از میدان حذف نمی کرد. زین الدین زیدان کاپیتان برجسته تیم فرانسه در بازی فینال جام جهانی فوتبال در مقابل ایتالیا می توانست نماینده خوبی برای هم کیشان خود باشد و خشونت را نفی کند اما دریغ که واکنش زیدان با شکستن قواعد بازی از جنس ترور و انتحار بود. واکنشی که یک پیشتاز و ستاره محبوب فوتبال را از میدان بدر کرد وشکست محتوم در یک بازی بزرگ را به وی ارزانی داشت! پی نوشت - سایت خبری آلمان در این مورد نوشته ای خواندنی دارد تراژدی زیدان/ محمود صالحی روزنامه کیهان دعوا را جنگ اسلام و کفر پنداشته، تیتر مقاله کیهان این است بهترين بازيكن جام جهاني ازهويت اسلامي خود دفاع كرد زيدان سربلند رفت حالا که کار به درازا کشید بد نیست از وبلاگستان هم کمی سفره را چرب و چیلی کنیم دست پخت آشپزباشی از وبلاگ آباد علیا Labels: نوشته ها Thursday, July 06, 2006زندگی و باز هم زندگی...وقتی "زین الدین زیدان" در پایان بازی پرتغال پیراهن" لوییس فیگو" را میپوشد و او را در میان هیاهوی پیروزی فرانسویان در آغوش میگیرد، وقتی در بازی ایتالیا وآلمان "مارچلو لیپی" و" یورگن کلینزمن" یکدیگر را در آغوش میگیرند، زمانی که " آنجلا مرکل" با همه اشتیاق به پیروزی تیم کشورش، پیروزی ایتالیا را صمیمانه به همتای ایتالیاییش" رومانو پرودی" تبریک میگوید، بی اختیار اشک شوق در چشمان انسان حلقه میزند! این تصاویر وهزاران نمونه های شبیه آن در جریان جام جهانی نشان از تمدن بی نظیر بشر امروز در تفاهم، تحمل ودوستی یکدگر ودر یک کلام نشان از جهان متمدن امروز دارد! باور میکنیم که گلادیاتورها همچون اسپلرتاکوس در نبرد مرگ و زندگی با حریف خود نیستند، دوئل در کارنیست و داستان، داستان زندگی است! داستان " فرار بسوی پیروزی" ، داستان نبردی جوانمردانه و داستان شور وشوق واشک و آه مشترک آدمهاست، آدم هایی که لختی درد ها و آلام را وامی نهند و کودکانه و ناب در "بازی و برد وباخت" شریک میشوند! بازیی که هرگز تمام نمیشود، پویا و زنده است و تا همیشه ادامه دارد... Labels: نوشته ها Thursday, June 22, 2006چیزی بنام استانداردبازی برزیل و ژاپن "روبرتو کارلوس" (یکی از ستارگان بی چون چرای فوتبال جهان) درکنار نیمکت ذخیره ها آرام خوابیده بود و بازی را تماشا میکرد. زمانی که این تصویر را دیدم یادم آمد که بازیکن ایرانی زمان تعویض جعبه کمک های اولیه را شوت میکند و در بازی بعد هم در مقابل خواست مربی سرپیچی کرده و در چنین عرصه مهمی حاضر به بازی نمی شود! نمیدانم ایشان هنگام بازی با عرب ها و آلمان ها هم همینگونه رفتار می کند؟ بسیار است چیز های ابتدایی که باید از منش و روش ها بیاموزیم و اول از همه اخلاق و رفتار به هنجار است . همه کاسه کوزه ها را سر برانکو نشکنیم. برانکو رفتنی است ما،اما همچنان تیم را نمی فهمیم و در کارهای تیمی با خود محوری وبیمار گونه عمل میکنیم! در دنیای فوتبال ستاره ها هم گوش به فرمان مربی اند ، گو مربی هر که باشد. رفتارهای نابهنجار و غیر استاندارد هم مدت هاست که در روابط بین المللی جای خود را به قاعده ها و ضابطه هایی داده که همه آنرا پذیرفته اند. افسوس که خود را محور جهان میدانیم و همه چیز را با نظر خودمان تعبیر و تفسیر میکنیم. این تنها در فوتبال نیست در بسیاری از زمینه ها غیر استاندارد هستیم. Labels: نوشته ها Sunday, June 04, 2006وطنتابعیت نیست. اقامت هم نیست، نه با زبان، نه با فرهنگ، نه باقومیت، نه با مذهب و نژاد و نه با سیاست که با دل و با جان. طنین زیبای نامش که از زیباترین نام هاست در وجود همه آدمیان ریشه دارد! نامی چنین زیبا هرگز شنیده ای؟ وطن! همسنگ آن فقط یک نام میتوان سراغ گرفت، همان جا که سارتر برسر دو راهی ماند "مادر" ریشه، اصل، آنجا که از آن شکفته ایم و به آن تعلق داریم. میتوان همچون نیما گفت "دنیا خانه من است" میتوان در هر کجای جهان پهناور خانه ای کوچک داشت اما، وطن نه به کوچکی یک خانه، ونه به بزرگی یک جهان است، وطن را کاری با مقدار و اندازه نیست! وطن سخن از "تعلق" دارد. میتوان هر کجای زمین ساکن بود ، اما تعلق به همان جا داریم که از آن رسته ایم! ریشه مان در آن سرزمین است واز زلال آبش نوشیده ایم تا خود را شناخته ایم. میهن! وه! که چه زیبا نامی است. Labels: نوشته ها Monday, May 01, 2006فرض میتوان کرد!فرض کنید این لپ تاپ، واینترنت بدون سیم نباشد ، آنوقت شما باید برای وصل شدن به اینترنت کارت مخصوص اینترنت بخری! یک ساعته، دوساعته، خلاصه چند ساعته! مگر با کارت چند ساعته هم میتوان ریخت و پاش کرد؟ میتوان رادیو گوش داد و کنار آن خوابید؟ فرض کنید باهمان کارت فکسنی بعد از چندین و چند بار صداهای قیر قاژ گوشخراش به اینترنت وصل شدی . خوب حالا که چی ؟ کجا میخواهی بروی؟ بی بی سی فارسی؟ نخیر عزیزم، نخیر مشترک گرامی، دسترسی به این سایت امکان پذیر نمیباشد. حالا نمیشه کاریش کرد؟ چرا کار که نشد نداره اما میخواهیم چار تا خبر بخوانیم، حوصله کار پارتیزانی نداریم! فرض کنید اغلب سایت های خواندنی بسته باشد. وهر کجا را که دوست دارید وصل شوید یک صفحه سفید را ببینید که وسط آن نوشته"مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمیباشد"! در این حالت احساس بخصوصی به شما دست میدهد، فکر میکنید همین الان کنج همان خانه ای که نشسته اید زیر نظر کسی هستید و میدانند چکار میکنید! فرض کنید یکی از وبلاگ های خواندنی هست که خودش آزاد است ، اما کامنت دانی آن فیلتر شده! فرض کنید رفته اید سراغ اینترنت روز آنلاین راهم نمیتوانید، داشته باشید. برای وصل شدن به خیلی از جاها دچار اشکال میشوید، اما میتوانید انواع کانال های مبتذل ماهواره ای را همه جا ببینید! فرض کنید در جایی زندگی میکنید که هر چیز نوی که میآید ممنوع است . زمانی ویدیو، روزگاری ماهواره وامروز اینترنت. یقین داشته باشید اینترنت را هم نمیتوان تا ابد فیلتر کرد. یقین داشته باشید آگاهی و اطلاع رسانی را هر چه محدودتر کنیم بدتر است. با این کار فقط سدی در مقابل رشد جوانان و فرهیختگان جامعه بسته ایم. سدی پوسیده ، سدی خیالی و سدی شکستنی. Labels: نوشته ها Wednesday, March 29, 2006جهان و آنچه در او هست سهل و مختصر است...
![]() روزگاری سفر منزل به منزل میرفتند. کاروانی و کاروانسرایی در کار بود. از این آبادی تا آبادی بعدی راه بسیار دشوار مینمود. سفر بود و حذر و کار هر کس نبود. آن روزگاران باید سعدی و حافظ یا ابن بطوطه و مارکوپولو میبودی تا جهانی که نه ، چند کشور اطراف را با هزینه کردن سالیان عمر ببینی! روزگاری دنیا را جز در محدوده شهر و آبادی، نمیشد دید. معنای سفر، رفتن به زیارتگاهی بود، که گاهی راهی بی بازگشت مینمود! آن زمان جهان را آنگونه که بود نمی شد دید. دیدن جهان آسان نبود . "جهان بینی" افقی محدود به محیط خودمان بود. پس بسیار سفر میبایست تا پخته شود خامی. باید جهان را برایمان تعریف میکردند. خود نمیتوانستیم جهان را دید! امروز اما روزگار پختگی است. ازیکسو آسانی سفر کردن آسانی فهمیدن و دیدن ، از دیگر سو آسانی رابطه بر قرار کردن. با لمس دکمه ای و جام جهان نما در کف ! امروز جهان را میشود دید. پس "جهان بینی" همه آن نیست که در کتاب ها برای من وتو بگویند، جهان همه آن است که میتوانی "خود" دید. Labels: نوشته ها Saturday, March 25, 2006تمرین آزاد منش بودن در سه نماگویا "دیو دیکتاتوری" در وجود همه ما خانه دارد. گویا عدم تحمل وپذ یرش دیگران به این زودی دست از سر، ما برنمی دارد. گویا این "دیو" کاری به چپ و راست ، مذهبی و غیر مذهبی، عوام وروشنفکر ندارد. پس بیایید این "دیو" را اول در وجود خود نابود کنیم. نمای اول بیایید به خودمان یادآوری کنیم که کلمه "سنا" و"سیا" تفاوت دارد. مجلس سنای آمریکا جایی است که اگر نمایندگان حزب وگروه کشوری در آن حاضر شدند، تمام اخبارش و هر گفتگویی اتفاق افتد در اخبار نقل میشود ومیتوان در مورد آن گفته ها قضاوت کرد. اما اینکه هزار تفسیر و داستان جور واجور از چنین ملاقاتی تفسیر کنیم فقط زاییده خیال میتواند بود و بس. در ورای هر گفتگویی با هر کشور خارجی از جمله آمریکا توطئه و جاسوسی دیدن، توهمی است که باید آن را از ذهن زدود. نمای دوم بیایید برای آدمها داستان های خیالی وغیر مستند بر مبنای "توهم توطئه" نسازیم. به عنوان نمونه اگر "عباس میلانی" کتابی نوشته وتحقیقاتی ویا نظریاتی دارد آنها را با شاقول واقع بینی، انصاف و آزاد منشی بسنجیم. در نهایت برآیند نظری و فکری آدم ها را میتوان نقد کرد اما برچسب زدن وتفسیر های خیالی از این که فلان دانشگاه که سروش یا میلانی درس میدهد با بودجه فلان و بهمان درست شده ، حرف های نخ نماشده ایست که بهتر است از ذهن ها زدوده شود و از شیوه برخوردها حذف گردد. نمای سوم بیایید اجازه دهیم هر کس آنگونه که میخواهد هفت سین را در خانه اش بیاندازد! باور کنیم تنوع سفره هفت سین درهر کجای جهان، با هر کتاب ، قرآن، حافظ، تورات ، انجیل ویا هفت سین بی هیچ کتابی لذت بخش است. بیایید به اندازه همه جهان برای همه اندیشه ها برای همه الفاظ وبرای همه آدم ها، نوشته ها، وبلاگ ها وعقاید شان فضا قائل شویم و بیایید باور کنیم که به اندازه همه جا هست! میتوان جهان را به همان وسعت وتنوع که آفریدگار و آفرینش مقدر کرده دید وفضا را با پندار نابجا بر سایرین تنگ ننمود. Labels: نوشته ها Friday, March 03, 2006هفده روز به عید مونده!
![]() شمارش معکوس برای عید روی تخته سیاه رسم دیروز بود و رسم امروز هم هست. گویا تخته سیاه را توی مدرسه وکلاس برای همین گذاشته اند. یکی از سالهای دبیرستان ازهمان روزهای ابتدای سال تحصیلی یکی از همشاگردی های خفن (بچه با حال سابق) حاشیه باریک بالای تخته سیاه نوشته بود "174 روز به عید مونده!" این شمارش معکوس تا روزهای پایانی سال ادامه داشت و روزی نبود که "آپ تو دیت" نشود! هر روز آن حاشیه بالا ، جایی که کسی آن را پاک نمیکرد روزهای مانده به نوروز را میشمردیم. انگار برای نوروز زندگی میکنیم! نوروز بود و لباس نو و بوی اسکناس های تازه چاپ شده ، پول نو تا نخورده، سمنو و هفت سین وماهی وعطر سحر انگیز شکوفه ها، عطر سنبل. نوروز وگل وسبزه. چند روز به عید مانده هم مدرسه "تق ولق" بود. معلم وشاگرد هر دو در کار تدارک عید خود بودند. 29 اسفند که سهل است ا ز 25 اسفند بفهمی نفهمی مدرسه تعطیل بود! اینها همه هنوز هم هست. و بعد از این هم خواهد بود! آیین هایی چون چهارشنبه سوری، نوروز و سیزده بدر در جان ایرانیان ریشه دارد. این رسم ها را درهمه دوران ها ودر هر کجای جهان، ایرانیان پاس داشته و خواهند داشت . Labels: نوشته ها Wednesday, March 01, 2006چو بید بر سر "پیمان" خویش می لرزمدو دوست، دو رفیق، دو یار دبستانی که هر روز را در حجره وگرمابه باهم شام میکردند، با یکدگر قول وقراری نهادند. قرارشان چنین بود که از این دو هر یک در بزرگی به جای برتری رسید دست دیگری هم بگیرد! از قضای روزگار یکی ازاین دو به وزارت رسید ودیگری به فقر ومسکنت مبتلا! چون رفیق مسکین به وزارت یار دیرین آ گاه شد، شاد ومسرور به دیدار رفیق خود شتافت، اما چه سود که هر چه بیشتر شتافت کمتر یافت و کجا فردی مسکین تواند به دیدار وزیری راه یابد؟ روزها سر راه یار دبستانی می ایستاد و رفت و آمد وزیر را با آنهمه تبخترو غرور نظاره گر بود اما دریغ از گوشه چشمی و دریغ از نیم نگاهی ! همه آه حسرت بود و غبطه شوکت وهمه ناکامی. چنان که از تلاش باز ایستاد و سر به مسکنت و روزگار نحس خود فرو برد. اما از آنجایی که این قسمت تمام قصه های دنیا مثل هم است، روزگار وزارت به پایان رسید و رفیق قصه ما آدمی معمولی شد از وزارت افتاد و شور و شوق وسرور و عشق و سرخوشی که همه از غرور ونخوت مایه میگرفت یکسره به باد فنا رفت. اینک همچون سایر مردمان زندگی میکرد وخبری از محافظ و منشی و کبکبه ودبدبه نبود. یارمسکین که از پیگیری حال و روز دوست چشم پوشی نمی توانست مجال را برای دیدار او مناسب یافت وچون میدانست خانه ی دوست کجاست به دیدارش شتافت. دو یار دبستانی یکدگر در آغوش فشردند وخوشحال و مسرور یاد ایام گذشته زنده کردند و خاطره ها بیاد هم آوردند. تا سخن به کار و بار هریک و پیمان دیرین رسید. مسکین گفت " به حکم قراری که با هم داشتیم باید زمان وزارت دست ما هم میگرفتی!" وزیر پیشین پاسخ داد "در این شکی نیست اما کوتاهی از تو است که بامن تماس نگرفتی ومرا درجریان حال و روز خود قرار ندادی!" "ای بابا صد بار تلاش کردم منشی ومحافظ رخصت دیدار به من نمی داد." "بالاخره میشد به گونه ای خود را سر راه من قرار میدادی." "از قضا همین کا راهم کردم دوسه ماهی هر روز جلو وزارتخانه می آمدم ومی ایستادم وهر زمان که می آمدی برایت دست تکان میدادم. خیلی وقت ها مرا هم میدیدی اما انگار که هرگز ندیده ونمی شناسی." "امکان ندارد! آخر تو کجا می ایستادی که من تو را نمی دیدم؟" "جلو وزارتخانه، همان روبرو، زیر آن درخت سرو قدیمی بسیار بزرگ ، درست زیر همان درخت میایستادم." "کدام درخت؟" "همون درخت بزرگ ، درخت قدیمی وبسیار بزرگی که جلو وزرارتخانه بود." "مگر جلو وزارتخانه درخت هم بود؟" "درخت به آن بزرگی . هنوز هم هست!" "گمان نمی کنم! من آنجا درختی ندیده ام!" رفیق مسکین آهی کشید و گفت " تو درخت به آن بزرگی نمی توانستی دید. چگونه میتوانستی مرا دید؟" راستی چگونه میتوان بر پیمان ها باقی ماند؟ چگونه میتوان همیشه درخت ها رادید؟ Labels: نوشته ها Thursday, February 23, 2006قشریگری وآتش افروزیبدون تردید خشونت بخاطرمذهب یکی از مهمترین شاخص های عقب ماندگی یک جامعه است. خشونت مذهبی فقط در چند کشور معین وبوسیله فرقه بازانی که قشری گری وتعصب مهمترین ویژگی ذهنی آنان است ، اتفاق میافتد. در این سالها طالبان سر آمد بحران سازی قشری ومذهبی بود ،هزاران جنایت تاریخی را به نام خود به ثبت رساند ، سر بریدن ها ، ازبین بردن مجسمه های بودا تا یازده سپتامبر. امروز نیز قشریگری در عراق آشوب ها بپا میکند .بمب گذاری در اماکن مقدس شیعیان وبریدن سر خبرنگاران وعملیات نجس و دیوانه وار انتحاری ، که آبروی دین میبرد وحرمت انسانی به خاک وخون میکشد. ایرانیان اما، هرگز نامشان به قشریگری آلوده نبوده . ایران هماره کشوری باتنوع مذهب ، نژاد و زبان های دیرین و گونه گون بوده وخواهد بود . کلیمی و ارمنی و زرتشتی و چندین و چند فرقه مسلمان آزادانه در کنار هم زیسته اند وهر کدام تاریخی چند هزار ساله در این کشور دیر پا باخود به همراه دارند. صدها کلیسا و کنیسه و خانقاه با قدمت صدها سال در جای جای شهر و روستای ایران وجود دارد. اینگونه اماکن مورد احترام همه ایرانیان فارغ از مذهب ونژاد بوده و نشان از تحمل وهمزیستی و سعه صدر ایرانی دارد.اگر ایرانی چنین نبود باید تا امروز خانقاه وکلیسا در آتش سوخته باشد ونشانی از هیچیک نباشد. اما در ایران از آتشکده هزاران ساله در یزد تا خانقاه زمان صفی علی شاه در اردبیل همواره از آتش کور قشریگری بدور مانده وجملگی اجزای فرهنگ و تاریخ ایرانند. امروز گروهی بسیار کوچک چنان عمل میکنند که به اختلاف فرقه ای ومذهبی در ایران دامن بزنند.در واقع آتشی که برحرم امامان افتاد با آتشی که به حسینیه دراویش در قم افتاد هر دو از یک جنس وساختار است .قشریگری کور، فناتیک ومتحجر چیزی که سد راه توسعه وتکامل و پیشرفت است. بنام دین حسینیه آتش میزنند درویشان را میکشند وصدها از آنان را به زندان میاندازند وحسینیه شان را با خاک یکسان میکنند ؟ راستی چند تا ازاین حوادث در تاریخ ایران داریم وبه نام چه کسانی ثبت شده است؟ Labels: نوشته ها Tuesday, February 07, 2006تیتر نخستین اخبار روز بودناینترنت و وبگردی بلای جان ما ایرانی ها در دیار غربت است . لحظه به لحظه پیگیر داغترین و آخرین خبر ها هستی و " دانستن " اینهمه هول آور وهراس انگیز است .مردم در ایران با زندگی روزمره آموخته شده اند و روزی یکبار خبر رادرجایی (کمتر از همه اینترنت) میخوانند میبینند و یا میشنوند. خبرها فیلتر شده و سرشان به شب های برره گرم است . غربت نشینان اما هر لحظه اخبار را در مود ایران پیگیری میکنند .خبرهایی که دلشوره آور است ، و نگرانی راهر لحظه فزون تر میکند. در تماس تلفنی با فامیل و دوستان ، زمانی که با ایران تماس میگیریم آنان را اینهمه نگران نمییابیم .گاهی آنان از نگرانی مفرط ما تعجب میکنند و بسادگی میگویند «...ها.. چی ...نه بابا ..هیچ خبری نیست نگران نباش !» از اینهمه بی خیالی کفری میشویم و گاهی میپنداریم آنها بی خبرند وهیچ نمیدانند! اینور آبی ها اغلب سایت های خبری را بارها در روز نگاه میکنند ، خبرهایی که اینروزها نگران کننده است . دانستن آنچه تیتر اول تمام خبرگزاریها سایت ها و روزنامه های جهان است برای غربت نشین ایرانی هراس آور است نگرانی آنان را برای میهن هر لحظه فزونتر میکند. اینجاها عادت نداشته ایم هر روز تیتر یکی از خبرهای اصلی روز ایران باشد . و مجموعه این خبرها علامتی خوشایند به همراه ندارد! اگر با خارجیان آنها که با ما همزبان نیستند در روز برخورد کنیم تیکه ، کنایه و گوشه ای به اخبار ایران میزنند میخواهند بگویند ما هم میدانیم در مملکت شما چه خبر است ! هم اینها تا چند سال پیش ایران و عراق را بخاطر تلفظ مشابه باهم اشتباه میگرفتند ، وقتی میگفتی ایران میگفت «..اوم..صدام..» و تو باید چند نشانی بدهی تا بفهمد ایران کجاست . آخر آنروزها عراق وصدام تیتر اول خبرهای روز بود! قبل از آن هم مدت ها همه از افغانستان می نوشتند . تیتر اول اخبار روز بودن بدینگونه چندان خوشایند نیست .اینجایی ها نگرانند ،داخل کشور مردم زندگی روزمره را ادامه میدهند گویی شرایط برای آنان تغییر چندانی نکرده است. Labels: نوشته ها Sunday, February 05, 2006باد ناموافق شمالیدایی جان ناپلئون میگفت کار ، کار انگلیسی هاست . ما همیشه دلزده از استعمار انگلیس هر ناملایم و گرفتاری را به گردن انگلیس انداخته ایم حتا اگر خود مسببب آن بوده ایم. درست است که آمریکا بازیگردان کودتای بیست و هشت مرداد وسرنگونی دولتی دمکراتیک در ایران بود. کودتایی که باهیچ مقاومت جدی مردمی روبرو نشد ! اما اگر سنگ وترازو در کار باشد لطمه هایی که از همسایه شمالی در طول دوقرن اخیر خورده ایم بیش از آمریکا و انگلیس بوده است . از روسیه ناروایی ها در تاریخ سرزمینمان دیده ایم که از هیچ اجنبی دیگر ندیده ایم .جدا شدن قسمتی بزرگ از خاک ایران و جدایی فارسی زبانان از مام وطن که هنوز هم آنان در آتش این جدایی میسوزند ! جدایی سمر قند جدایی بخارا جدایی از بوی جوی مولیان و آوردن نخوت و حقارت و فقر و فلاکت و نومیدی برای قسمتی از سرزمین ایران. اغوای تئوریک ، آنچه در پردازش مدینه قاضله دروغین سوسیالیستی روی داد.نمیدانم نامش را چه بگذارم " انحراف تاریخی " ، " اپورتونیست فکری و ایدئولوزیک " ، یا بسیار ساده تر" اغوای زیرکانه درلباس روشنفکری " هر چه بود از ترکمانچای هم بدتر بود! داستان پیشه وری و آهنگ جدایی آذربایجان از میهن مادری ونقش ارزنده رجل بزرگ سیاسی ایران قوام سلطنه وایستادگی در مقابل همسایه فزون طلب شمالی به کمک آمریکا خود داستان دیگری است .(در کتاب «از سید ضیا تا بختیار» مسعود بهنود به زیبایی این برگ تاریخ را آورده است ) کتاب " خانه دایی یوسف " و کتاب " مهاجرت سوسیالیستی " روایت های دیگری است از آنچه که تاریخ ایدئولوژیک وروشنفکری ما را به بازی مسخره ای گرفت ، تاریخ گرایش چپ داخلی به روسیه همه یاس و نومیدی وبازی خوردگی است . نام میگ های روسی که صدام با آن تجهیز شده بود و خانه ایرانیان بر سرشان خراب میکرد از حافظه جنگ هشت ساله پاک نخواهد شد و چه دقایق هولناکی ملیونها ایرانی هنگام سفر با هواپیماهای قراضه توپولوف تحمل میکنند. اینها فقط گوشه ای از ارمغان های همسایه شمالی است . روسیه در هیچ کجای دنیا اثر خوبی از خود بجای نگذاشته است . انگلیس اما باریکه ای به نام هنگ کنگ را در اختیار داشت و هنگامی که آن را در مذاکره سیاسی به چین باخت شهر کوچک مستعمره را با 154 میلیارد دلار درآمد سالانه به چین واگذاشت .آنروز بیاد ماندنی در تاریخ مردم هنگ کنگ با دو چشم اشک میریختند چشمی از شوق برای بازگشتن به آغوش مام میهن و چشمی بخاطر از دست دادن مدیری توانا که ازآنان کشوری مقتدر در جهان صنعت و تکنولوزی و اقتصاد ساخته بود .همراهی و رفاقت با انگلیس و آمریکا که زمانی از شنیدن نام آن رگ گردن ما ایرانیها بیرون میزند ژاپن و آلمان شکست خورده جنگ و هنگ کنگ وامروز روز دوبی را به جاهایی رساند که شاهد آنیم . اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیتی ! دیدیم که بند شلوار خود سفت بستن نتوانست ! چه آسان فروپاشید وببر توخالی هم او بود. روسیه امروز در میان کشورهای صنعتی از همه به غرب و بویژه آمریکا وابسته تر است. کیست که نداند روسیه و هند وچین سود خود در همراهی با غرب و آمریکا میجویند ؟ اگر چنین نکنند دیوانه اند وخلاف منافع مردم خود گام برداشته اند. Labels: نوشته ها Friday, January 27, 2006حماس یا عباسزمانی که از میانه روها ، دمکرات ها ولیبرالها کاری ساخته نیست وسیاستهای دراز مدت ودورنگری های فرافکن راه به جایی نمیبرد ملت ها ناگزبرند دنبال امامزاده ای باشند که معجزه ای کند . نتیجه انتخابات فلسطین وبه قدرت رسیدن حماس آموزه هایی چند به همراه دارد. 1- کشورهای جهان را از واکنش در مقابل حکومت وسیاستهای آمریکا گریزی نیست . به قدرت رسیدن تندرو ها درکشورهای مختلف جهان واکنشی به حکومت پنتاگون در آمریکاست . مردم پاسخی روشن تر از "های" برای "هوی" جنگ طلب ها نمی بینند. 2- ترور دو رهبر حماس شیخ احمد یاسین وعبدالعزیز رنتیسی بدست اسراییل درسال 2004 گروه کوچک حماس را نزد مردم فلسطین تبدیل به یک اسطوره میکند. این شاهدی دیگر است که هرگز ترور کار ساز نبوده ونیست .برخورد های تروریستی نتیجه ای جز رسوایی تروریست ومظلوم ومحبوب شدن آنکه مورد تجاوز تروریستی قرار گرفته چیزی در پی ندارد. 3- آیا باید بچه تخش را مبصر کلاس کرد! حماس تندرو در اولین واکنش بعد از انتخابات خواستار تشکیل دولت ائتلاف ملی بامشارکت عباس شد.ایکاش عباس این فرصت را از دست نمی داد ومی پذیرفت اما آنچه میخواهم بگویم این نیست نکته مهم در این داستان واکنش عاقلانه تر ازیک گروه تندرو است. حکومت کردن گروه های تندرو را مجبور به اندیشیدن میکنند. با سیستم های چریکی نمیتوان کار ملک وملت سامان داد. فیدل کاسترو هم درحکومت گری نتوانست چریک بماند فقط گاهی لباسش را میوشد و شعارش را میدهد وبا کوبا نیز آن میکند که هنوز کشوری عقب مانده است. اما ناگزیر است قواعد بازی حکومت را بپذیرد. 4- به قدرت رسیدن یک گروه تند رو چریکی از طریق دمکراتیک را میتوان به فال نیک هم گرفت ،میتوان تصور کرد که هرج ومرج افسار گسیخته را نعل سیاست کوفتن و به آرامی قدم برداشتن است. شارون شاید دراین اواخر این مهم را دریافته بودکه با تند روی راه بجایی نمیبرد دیوارها را فرو ریخت وقسمتی از کرانه باختری را به فلسطین واگذارد.مردم با ناباوری شاهد بودند که ارتش اسراییل یهودیان را ناچار به ترک خانه خود میکند. آنچه هست ، اینست که در هیچ زمانی از تاریخ مردم جهان اینگونه چون امروز تشنه صلح آرامش و امنیت نبوده اند .اراده مردمان و باور یگانه بشریت همه در این کلام است " تلاش برای صلح " Labels: نوشته ها Wednesday, January 18, 2006به کجا میرویم؟"در فکرتم که پروردگارم به چه می اندیشد !؟" «آلبرت اینشتین» جمله ای چنین زیبا تراوش نهایی ذهنی خلاق واندیشه ای پویاست. این کلمات اینشتین پس از ایستادن بر قله های نبوغ به یادگار مانده است .سه نکته مهم در این کوتاه کلمات نهان است: اول حیرت وسرگردانی. آنچه بشر از روزی که خاکش سرشتند بدان مبتلاست. دوم اعترافی خاشعانه از هیچ وپوچ بودن در قیاس با آن عظمت وبزرگی بیکران.فروتنی مردی که برقله های رفیع نبوغ انسانی ایستاده است . سوم اندیشه ای بلند وفکری به غایت بزرگ وبلند پروازانه که پروردگار را به همآوردی وچالش میطلبد ومیپرسد که به چه می اندیشی ؟ با این پیش در آمد میخواهم بگویم که ما کجاییم وجهان کجاست ؟ ما به چه میاندیشیم و دیگر مردمان به چه میاندیشند. پیشرفت های شگرف علمی،فنی، صنعتی، هنری و اجتماعی بدون اغراق هر ثانیه قرنها از ثانیه قبل فاصله میگیرد وهر روز شتابش فزونتر میشود.بشری که شتابان میرود تا برسد بجایی که بجز خدا نبیند. سهم من انسان در این شتاب در این تحول ودر این تکامل چیست ؟ درکجای این قافله هستم ؟ آیا جامعه و مردم ما با این قافله همراه است یا راه دیگر میپوید!؟ راستی اگر با این قافله همراه نیست راه به کجا میپوید؟ همه فکر و ذهن و دلمشغولی مردم ما چیست؟ از چه میگویند از چه مینویسند چه چیزی راگرامی وبزرگ میدارند ودغدغه هر روزشان چیست ؟ وقتی مردم جهان درانتظار خبری از پلوتون هستند ما دعوا برسر چه داریم وفکر وذکرمان چیست ؟ Labels: نوشته ها Sunday, January 15, 2006تو کجایی تا شوم من چاکرت ؟دین باور توده هاست .هیچ ملک وملت بی دینی درطول تاریخ نداشته ایم .گر چه حکومتی که مدعی بی دینی باشد داشته ایم وشاهد فروپاشی آنهم بوده ایم، پر واضح است حکومت را نه کاری با بی د ینی ونه دینداری مردم است.حکومت، حکومت است.حکم میراند بر سلیقه ها باورها دین ها وگونه های متفاوتی که گاهی در هر خانه هر کوچه هر کوی وبرزن هر شهر وجود دارد و باید هم وجود داشته باشد . حکومت سیستم زندگی اجتماعی مردم را اداره میکند .مناسبات ملتی با جهان و دیگر ملت ها را سامان میدهد. روابط بین آدم ها را تنظیم میکند ، نظم میدهد،حکومت همه را به یک چشم و با یک دیدگاه ملی مینگرد ، قاضی است ،حکم است ،حکومت است،بیطرف است وباید بیطرف باشد ، جانب کس نگیرد،حق بگوید وعدل وانصاف را پاس دارد.چگونه است که نمی پذیریم دادگاهی در هرکجای جهان حق مسلمانی بخاطردین نادیده بگیرد، چگونه است که شیعه ها افتخار میکنند که علی خلخال ازپای پیرزن یهودی بیرون میآورد ؟ حکومت مردمشمول است.همه را با هر باوری زیر یک چتر میبیند.پدری است که فرزندانی با ایده های مختلف را دوست دارد.حکومت نمی تواند اسیر دگماتیسم باشد ،نمیتواند دین و باور گروهی خاص اگر چه اکثریت را ترویج کند .اگر چنین کند قانون پدری ، قانون حکومت و قاعده حکمرانی برانسانهای همیشه گونه گون را نقض کرده است . حکومت یکسونگرمانند داوری است که خیال کند خدایش، جانب یکی از دو تیم را دارد ! داوری باچنین باور در تعارض با عدالت قرار میگیرد در این نوع داوری واقعیت قربانی باورهای ایده آلیستی وفردی میشود. باور دینی وپرستش امری شخصی ، درونی وقلبی است .درس دانشگاهی ویا مکانیسمی عینی ندارد که بتوان همه آدم های زمین را با آن سامان داد.قانون دو دو تا چها رتا نیست که آدمیان همه یکجور آن را بفهمند وباور کنند .اشکالی هم ندارد، ونیازی هم نیست اینگونه باشد .دین و خدا همچون عشق است ، عشق برای هر کس معنایی دارد، عشق مقدس است و فرمایشی نیست نمیتوانیم به کسی بگوییم عاشق چه و که باشد.عشق ودین از مکنونات قلبی وحسی آدمهاست، فرمایشی نیست ، حکومتی هم نیست، باحکم و دستور در تضاد وتعارض است .چگونه میتوا ن یک بودایی را که ایمان در دامن مادر آموخته و خدای خود در چهره بودا دیده است را از خدای خود باز داشت ؟ ایمان و باور دینی را نمیتوان مثل آمپول به دیگران تزریق کرد. آیایک مسیحی میتواند ادعا کند که همه آدمیان باید مسیح را باور کنند ونه دیگری؟ دین اکتسابی است ، دین را آدمها ذره ذره در دامان مادر میآموزند وبه آن عادت میکنند ، عادت میکنند که یا علی یا ،یا عمر بگویند ، مهم هم نیست که یا چه میگویند در این وادی سرگردانی بد نیست انسان یا چیزی هم بگوید چون اساسن یا چیزی هم هست،اما چون هیچکس نمیداند این چیز چیست و "هر کسی از ظن خود" یار آن میشود پس همان به هر کس یا چیز خود بگوید و چاکر خدای خود باشد ، چاروقش دوزد کند شانه سرش !آدمها راباخدایشان وانهیم و بدانیم حکومت اگر داعیه جانشینی خدا داشت هم آبروی خدا میبرد هم خود. Labels: نوشته ها Sunday, January 08, 2006هنر و "بس"ما ایرانیان گاهی بیش از آنچه شایسته آنیم جلو خودمان بلند میشویم ، یا بقول جوانترها برای خودمان پپسی باز میکنیم یا خیلی خودمانی بگویم چپ و راست قربان صدقه خودمان میرویم! گویا هنوز باور داریم "هنر نزد ایرانیان است و بس !" درست است که از هفتاد و دو ملت جهان تا کنون کسی به ادعای مااعتراض نکرده و در واقع گذاشته اند هر جور دلمان میخواهد فکر کنیم اما واقعیت این است که ما شصت ، هفتاد ملیون آدم دربین بالای شش میلیاردانسان روی کره خاکی بخش بسیار اندکی از آدمهاییم و زهی خیال باطل است اگر بپنداریم هنر همه نزد ماهست و بس ! بد نیست ارج وجایگاه هنر را در جهان امروز بدانیم . خوبست بیاد آوریم میکل آنژ چه کسی بود و چکار کرد! دانستن این مطلب خوبست که زمانی که ما هنوز نمیدانستیم نقاشی حلال است یا حرام اروپاییان شاهکارهای نقاشی بشریت راخلق میکردند.شاعر شیرین سخن گویی نمیدانست این لاف ممکن است پاره ای از ما را دچار توهم کند. بهتر است تنهادلمان به چه چه خواننده ی خودی خوش نباشد وگوش به موسیقی بتهوون و دیگران هم بسپاریم وازصدای صاف و زلال سیلیندیون ها، هم لذت ببریم و بدانیم کاروان هنر در حرکت است وماییم که قافله واگذاشته ایم!بهتر است بدانیم سینمای ما که برای مشق شب در پسکوچه ها دنبال خانه دوست میگردد ازسینمای جهانی که دوستی همچون "ئی تی" در دیگر سیارات داردبسیار وبسیار عقب تر است. بهتر است این واقعیت تلخ را بدانیم که "بس" ممکن است نزد ایرانیان باشد و بس ، اما هنر امروز روزکمتر از همه و کمتر از همیشه نزد ایرانیان است! Labels: نوشته ها Friday, November 18, 2005بوی خوش " قورمه سبزی "دیشب درهوای منهای ده درجه تورنتو میهمان دوستی عزیز بودیم . گرمی پذیرایی دریک خانواده ایرانی سرمای هوا را از یاد آدم میبرد وتا پا به داخل خانه گذاشتیم عطر دلپذیر خورشت قورمه سبزی هوش از سرمان ربود ! اگر چه سفره رنگین تر از این حرفها بود اما ذره بین ما صاف رفت روی خورشت قورمه سبزی وبوی دلانگیزش . یادم آمد در کوچه های کودکی ، هنگام برگشتن از مدرسه ، ظهر ها گاهی بوی قورمه سبزی از خانه ها به مشام میرسید دعا میکردم ما هم نهار قورمه سبزی داشته باشیم. گاهی داشتیم و چه لذتی ! گاهی بجای آن مادرم « دمپخت » یا « آبگوشت » ویا چیز دیگری پخته بود که باب دل نبود . آنوقت دفتر وکتاب رابه گوشه ای پرتاب میکردم و به حالت قهر درگوشه ای چمباتمه زده و میخوابیدم . مادرم چیزی نمیگفت میدانست بیدار که شدم باید یخ کرده همان غذا رابخورم. ای بابا ، دنیا و زمین و زمان در مورد پرونده اتمی واینکه قرار است امروز اروپا وآمریکا در این مورد مذاکره کنند میگویند آنوقت تو گیر داده ای به قورمه سبزی! منهم همین را میگویم ، اما کیست که نداند که بوی قورمه سبزی زانوی هر آدمی (از نوع ایرانیش ) را به لرزه میاندازد! شما قورمه سبزی را دست کم نگیرید . همین الان که ما باهم حرف میزنیم بیست در صد ایرانی ها در حال خوردن قورمه سبزی هستند، بیست درصد همین چند روز پیش نوش جان کرده اند ، بیست در صد در حال خورد کردن سبزی یا خریدن آن هستند ، بیست در صد در کار خشک کردن سبزی هستند وبزودی خواهند خورد ، این میشود چقدر ؟ هشتاد درصد ! پانزده درصد بالاخره یک جایی مهمانند و قورمه سبزی خودشان را میخورند .میماند یک اقلیت ناچیز پنج درصدی که آنها هم بدون شک وابسته به استکبار جهانی هستند . بنا براین اهمیت بحث شیرین قورمه سبزی کم نیست و هی نگویید اورانیوم غنی شده مهم تراست . ما میتوانیم قورمه سبزی را هم غنی کنیم اما این کار رانمیکنیم چرا؟ برای اینکه قورمه سبزی خودش غنی هست ونیازی هم به این حرفها ندارد . اگر قورمه سبزی غنی نبود هیچوقت نود و پنج درصد طرفدار نداشت . میگویید نه کاری ندارد همین فردا یک رفراندوم برگزار کنید ببینید اورانیوم غنی شده ی هسته ای بیشتر رای میآورد یا خورشت قورمه سبزی ؟ بوی قورمه سبزی هم حکایت دیگریست . خودمان، از بچگی خیلی به ما سفارش میکردند ، مواظب باش کله ات نباید بوی قورمه سبزی بدهد . چون بعضی از ایرانی ها از آدمی که کله اش بوی قورمه سبزی بدهد خوششان نمیآید ، بخاطر همین اینجور آدم ها را میبرند یک جایی آنقدر نگه میدارند تا بطور کامل بوی کله شان از بین برود .اگر هم بو از بین نرفت ترتیبی میدهند تا کل کله ازبین برود. آنوقت چی ؟ قورمه سبزی بی قورمه سبزی ! راستش رابخواهید ما خودمان هم در عنفوان جوانی یکوقت کمی بو کشیدیم دیدیم بوی قورمه سبزی میآید ! کسی هم آن دور و ور قورمه سبزی درست نکرده بود ! جایی هم میمان نبودیم ؟! نگو که این بو از کله خودمان میآمد ؟ ای داد وبیداد حالا چکار کنیم ؟ هیچی ، دیدم بهترین راه این است ، که این موضوع را از دیگران پنهان کنم ونگذارم کسی بفهمد تازه اگر کسی هم گفت بوی قورمه سبزی میآید بگویم به من چه لابد در و همسایه کسی امروز قورمه سبزی درست کرده به من چه مگه شما دلیلی دارید که ازکله من این بو میآید ؟ چون راستش حساب کردم دیدم اگر کله نباشد دیگر قورمه سبزی هم بدردم نمیخورد ، نه دهانی هست که آن راببلعی ونه دماغی که بویش رابشنوی ، وهر دوی این اعضا هم روی کله قرار گرفته ، پس قید کله را نمی شد زد . گفتم که چقدر قورمه سبزی را دوست داشتم . البته بعد ها فهمیدم که خودم تنها اینجور نیستم ، بلکه همه آن نود وپنج در صد بفهمی نفهمی همینجوری هستند. چون وقتی آدم قورمه سبزی دوست داشته باشد و دایم در کار تهیه و تدارک وخوردن آن باشد ، خودبخود کله اش هم بو می گیرد. به عنوان مثال شما سوار تاکسی میشوید ، تاکسی هم پر مسافر است اول شما چیزی نمیگویید تا، کسی نفهمد کله شما بو میدهد بعد راننده تاکسی سر صحبت را باز میکند ومعلوم میشود که بعله کله ایشان بو میدهد ، اینجا ترس شما از بین میرود وشما هم دست خودتان را رو میکنید چیزی نمیگذرد که میبینید همه مسافران کله شان بوی قورمه سبزی میدهد . این قضیه فقط توی تاکسی نیست همه جا هست ، توی اتوبوس ، هواپیما ، در و همسایه فامیل ، دوست همه کله شان بوی قورمه سبزی میدهد ، گفتم نود و پنج درصد. Labels: نوشته ها Wednesday, November 16, 2005پرسشای کاش پرسشگری می آموختیم ! پرسش ، چرا ؟ بدون تردید اگر پرسشگری نبود آدم ها هنوز توی غار زندگی میکردند . از چرایی باورهایمان بپرسیم . چرا باید هر گونه « مثل » قدیمی را بارها تکرار کنیم و به درست بودن یا نبودن آن نیندیشم ؟ ما اهل پنداریم نه اندیشه . اگر بگوییم اندیشه به معنای درک وفهمیدن یک پدیده از راه فکر کردن و پندار یعنی فهمیدن پدیده ها آنگونه که متداول است . یکی از بانک های مهم درایران در و دیوار را با این آگهی پوشانده بود که : « بانک فلان بانک پاسخگو ! ؟» کسی هم نمی پرسد :که بانک پاسخگو یعنی چه؟! چه ویژگی یا صفتی بانک پاسخگو میتواند داشته باشد ؟ آیا بانک جایی است که مردم پرسش های زیادی ممکن است از آن داشته باشند ؟ و چه تفاوتی است بین بانکی که پاسخگو هست و آنکه نیست ؟ Labels: نوشته ها Tuesday, November 15, 2005محله
هنوزهم که هنوزاست، شنبه ها برخی خیابانهای مرکزی شیرازحالت نیمه تعطیل دارد، چرا که شنبه روز تعطیل کلیمی هاست. قدمت دیرینه کلیمی ها درشیرازآنان را بصورت عضوی جدا نشدنی از پیکره وتاریخ شهر درآورده است. آنان در بسیاری ازرشته های کسب وپیشه و بازرگانی شهر دوشادوش سایر همشهریان خود شرکت پیگیر داشته اند .زرگری ،بزازی، فروشندگی ، عکاسی ، مطربی وصدالبته اغذیه قروشی بیش از سایرپیشه ها مورد توجه آنان بوده است. کدام شیرازی چل پنجاه ساله است که بنگاه های شادمانی را بیاد نداشته باشد!؟ همانجا که برای موسیقی و سروردر جشن وعروسی از «شکر شیرازی» و یا «دسته اصغر ماتیکی » وگروه روحوضی ونوازندگانشان دعوت میکردیم تابه جشن ها سرور و رونقی بخشند. بسیاری ازاین ترانه ها در شمار فلکلورهای زیبای کوچه وبازار است وهنوز دهان بدهان میگردد. شیراز، امروز نیز تعداد بسیاری، جواهر قروشی وزرگری، بیش از سایر شهرهای ایران، درخود جای داده ودر فقدان صنعتگری توانسته ثروت را بدینگونه در خود نگه دارد. بدون تردید دراین مورد هم کلیمی ها نقش بسزایی دارند. عکاسی که به ایران آمد ، تا مسلمانان در فکر فتوا وحلال وحرامش بودند ،کلیمی وارمنی دست بکارش شدند و بسیاری از قدیمی ترهای این پیشه یهودیند محله کلیمی ها که آنرا در شیراز «محله» مینامند ، چند قدمی شاهچراغ قراردارد نزدیک بازار طلا فروشان و دیوار بدیوار مرکزی ترین و مذهبی ترین نقطه شهر. در زمان کودکی بارها از زبان بزرگترها میشنیدم که « کلیمی ها دستشان خوب است(خوش یمن است) از آنان خرید کنید!» این اعتقادرا حتی مسلمان های خیلی متدین هم دارند. تحمل، دوستی و مماشات با سایر ادیان در روابط ایرانیان از دیر باز تا کنون، از ویزگیهای عادی ساختار رفتار ومناسبات مردم بوده وهست. Labels: نوشته ها Monday, November 14, 2005دردانه
سرانجام به "آب وگل" خودمان رسیدیم، آنهم اینجا، در غربت، حال به خیل آنان باید پیوست که غریبانه صاحب آب و گل خود میشوند. آب و گل چون فریادی فروخفته در طول سالیان، همچون عقده ای کهنه در دل و یا بغضی خشک در گلو میشکند. گاهی به باروبر می نشیند و شکوفا شده و گاه « گل » میدهد! " آب وگل " نشانه ای، از نشانه های دهکده جهانی ست. دهکده ای که هر جای آن باشی آب و گل هم هست . بنا دارم «آب و گل» آمیزه ای باشد از نوشته وعکس . نوشته ها نشخوار روزمره ذهن است. آنست که مثل خوره وبختک در وجودم ریشه دارد، درهمه حال غرقه در آنم درخیابان، سر چهارراه، در پیاده رو، هنگام قدم زدن، هنگام که انگار هیچ کس را نمیبینم « ...که من خموشم و او در فغان ودرغوغاست.» و عکس، عکس کار و بار من است. عکس یعنی سخن نگفتن. عکس یعنی سخن های بسیار گفتن و بسیار سخن نگفتن. امیدم آنست که از «کنج خراب آباد» سالیان بگریزم و «آب وگل» گریزگاهی باشد. گفتم « ز کجایی تو؟ » تسخر زد و گفت « ای جان، نیمیم ز ترکستان، نیمیم ز فرغانه نیمیم ز آب و گل، نیمیم ز جان ودل نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه » (مولوی) همینجا به همت بلند حامد عزیز و همکاری بیدریغ هوتن بزرگوار درود میفرستم. سپاس که بی کمک ایشان «آب وگل» در کار نبود. عکس ها و مطالب دیگران چنانچه استفاده شود بنام آنان اشاره خواهد شد و استفاده از نوشته های ما با اشاره بنام وب لاگ،و استفاده از عکسها با هماهنگی قبلی آزاد است. نظرات خوانندگان آنچه باشد روی سایت قرار میگیرد مگر آنکه توهینی باشد به کسی. Labels: نوشته ها
All Rights Reserved. Copyright © 2007
استفاده از مطالب وعکسهای این سایت فقط با ذکر منبع و آدرس بلامانع است |