آب و گل

Wednesday, October 29, 2008

شوق رفتن به سینما، یادته؟


مجله قدیمی ستاره سینما را ورق می زدم، آن شوق کودکانه به سینما یادم آمد. شور و حالی که با همان فیلم های بیشتر آبگوشتی شروع شد! شوق رفتن به سینما، بلیت پونزه زاری، ساندویچ شیش ِ زاری، پپسی نیم بطری پنج زاری...
پپس ، پپس، پپسی ساندویچ، یادته؟
بوی کتلت تو سینما یادنه!سالن تابسونه، نمونه فیلمای بعدی
بلیت دوفیلمه یادته؟
دود سیگار توی نوری که از آپارات روی پرده می افتاد، تخمه ژاپونی،
سینما تاج، فیلم دالاهو یادته؟

فیلمای سینه راما، استریوفونیک، جشنواره سالانه
چیتی چیتی بنگ بنگ، شرق جاوه توسالن ِ تک ِ سینما آریانا یادته؟
گلد فینگر
فیلم سنگام!
فیلم تایتان جولیانو جما
فیلم ببر مازندران، امامعلی حبیبی

نه، راستی راستی،
یادته؟


برای دیدن عکس ها در اندازه بزرگتر روی عکس تقه بزنید.

Labels: ,

Monday, April 02, 2007

عیدها و کتاب نویسی ها


بچه که بودیم، عید صفایی داشت، جگر خونی هایی هم. از صفایش زیاد گفته و شنیده ایم، اما می خواهم به یک فقره از جگر خونی ها اشاره کنم.
یکی از گرفتاری ها در روزهای عید مشق نوشتن بود. آن زمان ها عید که می شد، به بچه ها زیاد مشق می گفتند. برای معلم ها سنگ و گنجشک مفت بود و گویا مسابقه ای بود، برای زیادتر مشق گفتن به بچه ها و سعی می کردند مشقی بگویند که بیشتر و زیادتر از تصور باشد. اما برای بچه ها مشق در ایام عید جگر خونی بود وبس.
کلاس سوم دبستان بودم که معلم مان آقای لشکری فرمودند باید در ایام عید کتاب نویسی کنیم! هم کتاب فارسی و هم کتاب حساب. از ابتدا تا انتهای کتاب را باید رونویس می کردیم!
همان روز اول تعطیلی به خیابان دهنادی رفتم و دو تا کتاب دست دوم خریدم. خیابان دهنادی شیراز هنوز هم مرکز خرید و فروش کتاب های درسی نیم دار یا دست دوم است. آن زمان ها رسم بود وقتی کتاب نویسی می کردیم عکس های یک کتاب دست دوم را هم می چیدیم و بین نوشته ها می چسباندیم تا کتاب، هر چه بیشتر شکل و شمایل کتاب اصلی را داشته باشد. روزهای اول و دوم بدک نبود، ذوق و شوق دفتر نوی که برای این کا ر خریده بودم ، کمک می کرد هفت ، هشت صفحه اول را با حوصله بنویسم و با مدادهای رنگی و خط خوب آنرا جلا دهم اما بعد فکر کردم ای بابا حالا کو تا چاردهم که بخواهم به مدرسه برگردم. روزهای عید مهمانی ها و دیدوبازدید ها امان نمی داد مشق بنویسم و سرگرمی های روزانه چنان بود که هر روز کار کتاب نویسی به فردا موکول می شد.
آقای لشکری برایمان حساب کرده بود که اگر روزی ده صفحه از مشق هایمان را بنویسیم، هیچ مشکلی نخواهیم داشت. ایشان می گفت روزی ده صفحه هیچ چیز نیست! راست هم می گفت اما چون به گفنه ی ایشان عمل نمی کردم، هر روز ده صفحه به صفحاتی که ننوشته و عقب بودم افزوده می شد. روز سوم سی صفحه ، پنجم پنجاه و بدهکاری بابت کتاب نویسی روز به روز زیاد و زیادتر می شد.
احساس گناه و اینکه از نوشتن مشق ها عقبم یک لحظه در ایام عید مرا رها نمی کرد. در واقع شیرینی عید ودید و بازدید به کامم زهر مار می شد. همه اش دلشوره داشتم مشق ها را ننوشته ام وقیافه ی آقای لشکری را مجسم می کردم. قیافه ای خشک و عبوس که هرگز لبخند بر لب نداشت.
یک شب، خواب آقای لشکری را دیدم. خواب دیدم که با شلاق مرا تنبیه می کند شلاقش را به دست گرفته، بود و فریاد میزد دستت را خوب بازکن! یکی از دست ها را بازمی کردم. شلاق که نزدیک میشد جاخالی می دادم و دستم را می کشیدم. آن وقت آقای لشکری عصبانی می شد فحش می داد و چند شلاق به پاهایم می زد. وفتی شلاق به دستم می خورد، دستم را زیر بغلم می گذاشتم و یا آنرا جلو دهان می بردم و محکم توی دستم فوت می کردم ، تا احساس درد که چیزی شبیه برق گرفتگی بود تخفیف یابد. دوباره سه چار تا ضربه به پاهایم می خورد. آقای لشکری فریاد می زد باز کن دستت رو بازکن!
سراسیمه از خواب پریدم و خدا را شکر کردم که همه ی اینها در خواب اتفاق افتاده. صحنه هایی که در خواب دیده بودم صحنه هایی بود که هر روز شبیه آن را در مدرسه می دیدیم.
روز بعد از آن خواب دو، سه صفحه دیگر از کتاب نویسی را، از ترس، نوشتم اما باز قسمت عمده ی مشق ها ماند.
آن قدر ماند و ماند که روز سیزده رسید و شبی که خسته و کوفته از سیزده بدر برگشته بودیم، حالا باید با حال نذار می نشستم و کتاب نویسی را به پایان می بردم! به تنهایی که ممکن نبود، با رشوه و خواهش و تمنا از خواهرم خواستم بمن کمک کند و کتاب حساب را دست کم او برایم بنویسد. آن شب دیگر خبری از مداد رنگی و خوانا نوشتن نبود باید الم قورباغه ای می نوشتیم تا سر و ته کتاب نویسی جمع شود. خواهرم که آن زمان دبیرستان می رفت از دست مشق های من کلافه شده بود و می گفت" مرده شوی معلمت را ببرد با این مشق گفتنش، کتاب نویسی می خواد برای سر قبر باباش؟" و من جوابی نداشتم بدهم و با او هم عقیده بودم.
دم دمای صبح کتاب نویسی تمام می شد و در واقع یک جوری آنرا ماست مالی کرده بودیم و رفع تکلیف شده بود.

Labels:

Wednesday, May 03, 2006

جادوی کتاب


با "کتاب های طلایی" با کتاب و خواندن آشنا و آموخته شدم. کتاب هایی چون " پیرزن جادوگر" ، "شنل ارغوانی"، "لوبیای سحرآمیز".
سال های دهه چهل بود. یکشنبه ها ی تابستان از صبح زود جلو غرفه روزنامه فروشی می نشستم تا " کیهان بچه ها" برسد. آن شماره ای که عکس "نادیا کومانچی" روی جلدش بود، یادتان هست؟ آرام، آرام "دختران وپسران" راهم تورقی می زدیم. نشریه های گروه کیهان بیشتر به دل می نشست. دختران پسران را اطلاعات منتشر می کرد.
بوی کتاب را دوست می داشتم . کتاب های درسی را اول هر سال ، باز می کردم چشمانم را می بستم وآن را بو می کردم. بوی کتاب، بوی مجله ها، بوی کتابی که هنوز ورق نخورده به مشامم جان میداد.
مهدی آذریزدی "قصه های خوب برای بچه های خوب"، قصه های مثنوی مولانا، شیخ عطار، کلیله ودمنه وقصه های قرآن، یونس درشکم ماهی و موسی که در یا را می شکافت و مردم خود را نجات میداد.

با کتاب های صمد بالغ شدیم." الدوز وکلاغها"، "یک هلو هزار هلو"، "بیست وچهار ساعت در خواب وبیداری" و "تلخون".
"ماهی سیاه کوچولو" اما چیز دیگری بود. آتشی به جان افکند که هنوز گرمی آن زیر خاکستر موهای سپید پنهان است. وسواس داشتم چیزی از نوشته های مردی که به ارس پیوست جا نماند. " کند وکاو در مسایل تربیتی کودکان ونوجوانان" را همچون مانیفست فکری بارها مرور کردم.

شانزده ساله بودم که کتابی خواندم از فریدون تنکابنی بنام "سفر به بیست و دو سالگی"! دیگر بیست و دو ساله شده بودم. این کتاب چل ، پنجاه برگی شش سال مرا جلو انداخت!

هدایت را با "سه قطره خون" آغاز کردم وجلال را با "مدیر مدرسه" ، باخود فکر میکردم ایکاش این دو کتاب های بیشتری نوشته بودند!
ساعدی را ترو تازه گاهی با اولین چاپ ها می خواندیم. "عزاداران بیل"، "آی با کلاه آی بی کلاه"، "چشم در برابر چشم" و "عاقبت قلم فرسایی". اینها همه پیش از آن بود که در شاملو ، اخوان و فروغ غرقه شویم!
"عقیل،عقیل" دولت آبادی ونوشته های نجف دریابندری ، طنز کم نظیری که در "چنین کنند بزرگان" بود.

پس از آن گویی دریچه های جهان گشوده شده بود . پنجره ای فراخ رو به غرب برشت ، کامو، سارتر، راسل ، همینگوی ، دیکنزو...
ادبیات شرق خود عالم دیگری بود، دریچه بزرگی به شرق، "منظومه پداگوژیکی"، "مادر" ودیگر آثار گورکی، وآنتوان چخوف "باغ آلبالو"،"دوخواهر". و ازهمین دریچه "زمین نوآباد" میخاییل شولوخوف، "دن آرام"، و بالاخره "جان شیفته" و"ژان کریستف" رومن رولان.

دیگر حد ومرزی برای خواندن نمی شناختیم، از شعر و تاریخ و ترانه وقصه وحکمت. چونان دو چرخه سواری نو آموخته در روز های نخست . فقط می خواهی پا در رکاب باشی وبرانی. خستگی نمی شناسی!

درتمام این سالها بودند کتاب هایی فانتزی که میشد زنگ تفریحی هم با آنها داشت، مانند "اسمال در نیویورک" و"اسمال درهندوستان" نوشته حسین مدنی. این دوکتاب اولین کتاب هایی بود که از کمد جادویی پدرم کش رفتم و همچون سیب ممنوعه آنرا گاز زدم و نوش جان کردم ! بعدها جسته وگریخته گاهی کتاب های عزیز نسین راهم می خواندم "پخمه"!
در این میان اما هرگز ازتورق دوره مجلد مجله "سپید وسیاه" سیر نشدم. یک دوره اش را پدرم داشت که رندان بردند و بازنگشت هرگز. دوره ای دیگر را دایی جان داشت که آش و لاش بود وچند سال پیش چند شبی آنرا قرض گرفتم و بازگرداندم ونمیدانم هنوز هست یا نه؟ میدانم که خیلی دوستش داشت و به راحتی آنرا به کسی قرض نمی داد.

بعد ها ، بدنبال یقین بودیم:

"آه ای یقین گم شده
ای ماهی گریز
از برکه های آینه لغزیده تو به تو
من آبگیر صافی ام اینک به سحر عشق
از برکه های آینه راهی به من بجوی.." شاملو


شریعتی را باترس ولرز می خواندم."تشیع علوی ، تشیع صفوی"، "پدر، مادر ما متهمیم" و "هبوط" .
مارکس، هگل، نیچه و پوپرو آنچه میخوانی تحیرت فزون تر میشود.

و گوهری که هنوز دنبال آنیم، گوهری که جستنش عین یافتن است وآموختیم که حظ ببریم از جستن آن و نهراسیم که هر چه بیشتر میجوییم کمتر مییابیم و بدانیم که روزی روزگاری جایی در بلندایی پنهان است وآنرا خواهیم یافت . آنروز مرغان کلیله و دمنه و همه ی پرندگان قصه ها در کنار ما خواهند بود ومیتوانیم یافتن را باتمام ذرات آفرینش باهم شریک شویم ویافته مان را بین خود قسمت کنیم...

Labels:

All Rights Reserved. Copyright © 2007
استفاده از مطالب وعکسهای این سایت فقط با ذکر منبع و آدرس بلامانع است