آب و گل: December 2008

Monday, December 22, 2008

"روزمره گی" و "روزمرگی"

"روزمره گی" یعنی همچون پرکاهی بیفتی روی موج آبی. آب باخود ببرد ترا، آنجا که خواهد. یعنی با عوام یا عوامانه حرکت کردن. هم رنگ جماعت شدن و رسوانشدن. کارکردن، خوردن و خوابیدن وبازدوباره، از سر نو. در سیر تسلسل باطل افتادن. یعنی سرخوش بودن. خر خود را راندن، دست گذاشتن روی کلاه خود تا باد نبرد آنرا.

"روزمرگی" اما، یعنی زندگی کردن به گونه ای که زنده ایم ولی انگار مرده ایم. یعنی دشنه ای فرو رفته در شکم هر روزمان. روزهایی که بامرگ همنفس ودم سازیم. ضربان مرگ را هرروز وساعت وثانیه در دست گرفتن، بامرگ همنفس بودن. بریدن ازنفس افتادن.

روزمره گی و روزمرگی هر دو یعنی تسلیم روزگار شدن. تن دادن به قضا و قدر. انفعال. هردوسترون است. هردو علامت سکون و خمودگی ست.
از نظر مفهوم می توان گفت، روزمره گی واقعیت است(رآلیسم). روزمرگی فراواقعی ست، (سورآلیسم).


تابلو "تداوم حافظه" (1931) اثر نقاش اسپانیایی سالوادور دالی

Labels:

Saturday, December 13, 2008

"آب" فیلمی کوبنده و زیبا


فیلم "آب" به کارگردانی "دیپا مهتا" در سال 2005 ساخته شد و در همان سا ل در جشنواره فیلم تورنتو به نمایش در آمد. خانم "مهتا" هندی تبار و ساکن کاناداست، او تاکنون سه فیلم ساخته، دو فیلم دیگر او خاک (1996) و آتش (1998) می باشد. "آب" کاندیدای بهترین فیلم خارجی در اسکار بوده، اما تا مدت ها برای نمایش در هندوستان اجازه نداشت. سنت گرایان هندو پس از نمایش فیلم هم بیکار ننشستند و یکی از 110 سینمای نمایش دهنده را به آتش کشیدند. مخالفت و اشکال تراشی از سال 2000 که فیلم در هند کلید خورد شروع شد. دکور ها را آتش زدند و تولید متوقف شد. تلاش های "مهتا " و تهیه کننده برای ادامه کار در هند بی نتیجه ماند و آنها ناچار شدند فیلم را در سریلانکا بسازند.

داستان فیلم در دهه 1930 می گذرد و همزمان است با شروع جنبش های اجتماعی به سرکردگی گاندی. قصه روایتی ازشرایط دشوار زنان بیوه در جامعه سنتی هندو هاست. جایی که مردان برای ازدواج با زنان بیوه منع شده اند و راهی جز تارک دنیا شدن برای زنان نیست. در هند طبق آمارسال 2001 بیش از 34 ملیون بیوه زندگی میکنند و سنت هندو و آیین برهمن Laws of Manuازدواج مجدد آنان را منع می کند. بیش از دو هزار سال است هندوهای سنت گرا به این قوانین پایبندند.

انتخاب موضوعی چنین، جسورانه و در خور توجه است. قالب داستان ساده و روان، در عین حال محکم وکوبنده ست. کارگردان بخوبی میداند چه می گوید وبیان فیلم از شیوایی و استواری لازم برخوردارمی باشد. افزون بر اینها "آب" فیلمی خوش ساخت است. تک تک نما های فیلم باحساسیت ویژه ای ساخته شده، باید گفت نماها زیبا و دل انگیزند. نماها همچون عکسی زیبا یا یک تابلو نقاشی پیش روی ما یکی پس از دیگری گشوده می شود و هر بار ما را به تحسین وامیدارد. بازی های جاندار، فیلمبرداری و نورپردازی استادانه و موزیک بیاد ماندنی همه دست به دست هم می دهد تا یک شاهکار سینمایی را یکجا ببینیم.




"تا کنون گمان می کردم خدا واقعیت است. امااکنون می فهمم که واقعیت خداست." مهاتما گاندی

Labels:

Thursday, December 04, 2008

به یاد اپریم اسحاق / ابراهیم گلستان


دکتر اپريم اسحاق روز 24 نوامبر 1998 پس از دوره کوتاه بستري بودن در بيمارستان نفيلد در آکسفورد از سرطان درگذشت. بيماري او دير تشخيص داده شده بود. چون سرشادي فطري، پرکاري فکري و توانايي جسمي او جاي شک بردن به تندرستي او نگذاشته بود و ضعف تدريجي سرطان را پنهان کرده بود تا وقتي که فهميدند به سرطان گرفتار است. بيماري کار خود را کرده بود و در کمتر از يک ماه مرگ او را آورد.

اپريم در ششم نوامبر 1918 در اروميه به دنيا آمده بود. از اين قرار سه هفته پيش از مرگ به سن 80 سالگي رسيده بود. در جشن تولدش کسي از سرطان او خبر نداشت. دوران کودکي را در اروميه بود، براي دبيرستان به تهران آمد و در امتحانات نهايي شاگرد اول تمام تهران شد. در دبيرستان معلم مورد علاقه او دکتر تقي اراني بود. اپريم پايان نامه تحصيلي دکتراي خود را «درباره نظريه پولي مکتب اقتصاد کمبريج» نوشت...

آدرس این نوشته از مجموعه مقالات گرفتم، خواستم در آب و گل هم نشانی از آن باشد.

Labels:

Tuesday, December 02, 2008

لذت ترجمه نخستين شعر

...در گوشه اين کتابفروشی بود که با خواندن اين شعر اريش فريد برای اولين بار وسوسه ترجمه آن به‌فارسی به‌جانم افتاد. از هراس آنکه نکند کسی از همراهان ايرانی از طپش قلب و لرزش دست من به‌قصد من پی‌برد، به گوشه‌ی دنجی از کتابفروشی که صندلی و ميزی در آن قرار داشت پناه بردم. در جيب کاپشن چه‌گوارايی سبزرنگی که به‌تن داشتم فقط يک خودکار يافتم و هر چه گشتم نه دفترچه‌ای يا تقويم جيبی يافتم و نه حتی تکه‌ای کاغذ تا آنچه همان لحظه به‌ذهنم خطور کرده بود يادداشت کنم...

من
آنچه ديگران گرسنگی می‌نامند
سير می‌کند مرا
آنچه ديگران شوربختی می‌نامند
خوش‌بخت می‌کند مرا

من گُل نيستم
خزه نيستم
گُلسنگم من
هزار سال دامنِ سنگی گرفته به‌دست

من می‌خواهم درخت باشم
می‌خواهم عمری دراز
ريشه‌های تو را احساس کنم
و روز و شب از تو بنوشم

من می‌خواهم انسان باشم
و زندگی کنم به‌سانِ يک انسان
و بميرم به‌سانِ يک انسان
آه دوستت دارم

لذت ترجمه نخستين شعر / خسرو ناقد
زیر نویس: این نوشته را در سایت جن و پری دیدم و حیف بود لینکی به آن داده نشود.
جن وپری سه ساله شده و خواندنی های دیگری هم می توان در ویژه نامه سه سالگی آن یافت.
سه سالگی جن وپری مبارک و ای کاش جن وپری و سایت خسرو ناقد فید خروجی داشتند .

Labels:

All Rights Reserved. Copyright © 2007
استفاده از مطالب وعکسهای این سایت فقط با ذکر منبع و آدرس بلامانع است