آب و گل: December 2007

Friday, December 28, 2007

بادبادک باز


قیلم" بادبادک باز" The Kite Runner بر اساس رمان معروفِ "خالد حسینی" نویسنده افغانی تبار ِ مقیم آمریکا ساخته شده. این رمان مدت ها در شمار پرفروش های آمریکای شمالی قرار داشته و به چهل و دو زبان از جمله فارسی نیز ترجمه شده. " بادبادک باز" روایت جسورانه ای از زندگی در افغانستان است، کشوری که سال هاست در آنجا قوم گرایی، نظامی گری و قشری گری رودروی انسانیت ایستاده. فیلم زندگی سه نسل را نشان می دهد، مردمی که جنگ، آوارگی و نا آرامی روز به روز فاصله ی آنان را با جهانیان بیشتر و بیشتر کرده است.

رمان" بادبادک باز" از نگاه سینمایی امکان آن را دارد که فیلم بهتری از آب درآید. کارگردان فیلم مارک فوستر می توانست از این رمان فیلم بهتری بسازد. فیلمی که از زبان سینما بهره ی کافی برده باشد، اما" بادبادک باز" بیشتر به یک فیلم مستند می ماند تا یک رمان سینمایی. در رمان ِ اصلی سکانس ها و نماهای دراماتیک بسیار است اما این نماها در قالب فیلم از دست رفته و خشک و بی احساس و مستند گونه بازگو می شود. از آنجا که زبان اصلی فیلم و بازیگران آن در بیشتر سکانس ها فارسی است، شاید نا آشنایی کارگردان به زبان فارسی باعث شده نتواند بازی سازخوبی باشد و در پرورش کاراکترها و موقعیت ها نانتوان بماند. در فیلم بخش مهمی همچون گرفتن ویزا از سفارت آمریکا و گنگ شدن پسرک حذف شده. کوتاه سخن اینکه "کارگردان نتوانسته همچون یک رهبر ارکستر تمام سازهای یک رمان خوب را به خدمت بگیرد و یک سمفونی سینمایی با آن بسازد."
اگرچه در فیلم" بادبادک باز" بازی خوب و قابل قبولی از همایون ارشادی و دو کودک فیلم حسن و امیر می بینیم. اگرچه لوکیشن ها دقیق و واقعی انتخاب شده و ساختگی نیست، اگرچه موزیک متن، گریم و صحنه آرایی فیلم تک به تک خوب است و اگرچه فیلم در اندازه ای هست که کاندیدای جایزه گلدن گلوب باشد.
فیلم "بادبادک باز" را باید دید حتا اگر به اندازه ی خواندن کتابش از دیدن قیلم لذت نبریم. بی گمان چه فیلم را ببینم وچه کتاب را بخوانیم، در پایان کار ِ "خالد حسینی" ستودنی است.


وب سایت رسمی فیلم

مصاحبه با خالد حسینی
ما، بادبادک باز و خواننده غربی / ناصرغیاثی
وبلاگ یک پزشک / کتاب / فیلم

Labels: ,

Friday, December 21, 2007

واسونک

واسونک، ترانه هایی است، که در عروسی های شیراز می خوانند. بهترین معادل برای این کلمه در فرهنگ فارسی لغت ِ " شادیانه" هست. فرهنگ فارسی معین در معنای " شادیانه" می نویسد: "آوازگونه ای که به شادی و سرور خوانده شود" واسونک هم جز این نیست.
خواننده ی واسونک بیشتر زنان هستند. شعر این ترانه ها از دل مردم کوچه و بازار بر می خیزد و از زبان زنان و مادران به گرمی و زیبایی، به عروسی ها نشاط و سرور می بخشد. سادگی، روایی وطنازی ویژه گی های اصلی این ترانه های فلکلور است. مادر بزرگ ها بیت اول را آغاز و زنان میانسال شعر ها را از بر می خوانند، دخترکان جوان، سراپا گوش آواز ها را به گوش جان می سپارند. در هنگام خواندن واسونک همه ی مهمان ها از پیر و جوان دست می زنند گاهی به همراه آن می رقصند و یا همگی همچون گروه کر ترجیع بند ها را تکرار می کنند یا با آن کِل می کشند. نشاط ، خنده و شادی چاشنی های واسونک است.
واسونک قرن ها بی نیاز از اینترنت و کتاب و تبلیغ، سینه به سینه مانده و هم چنان خواهد ماند.

این ویدیو را به پویا تقدیم می کنم. پویای نازنین این روزها در شیراز سرگرم تدارک جشن عروسی است، پیوند خجسته شان را به عروس و داماد، پدر و مادر و فامیل ها، به ویژه پدر گرامی پویا تبریک می گویم.
دست راست پویا و همسر گلش هم زیر سر همه ی دختر و پسرهایی که دوست دارند ازدواج کنند!



با تشکر از امیر عزیز به خاطر ارسال ویدیو.
لطفا" چنانچه آدرس اینترنتی دندان گیر! و بدرد خوری در مورد واسونک دارید برای نوشتن و افزودن به این پست ارسال کنید.
- واسونک به روایت رادیو زمانه (مهناز)

Labels: ,

Friday, December 14, 2007

زندگی روی آب






Floating Market یا بازار ِ شناور جایی است که هر عکاس را به وسوسه می اندازد و مناظری چشم نواز پیش روی هر بازدید کننده می گشاید. عده ی زیادی تنها به همین دلیل به تایلند میروند و از این روستای یگانه در نزدیکی بانکوک دیدن می کنند. خانه هایی که روی آب کنار شالیزارهای برنج ساخته شده، و مردمی که با قایق رفت و آمد می کنند و زندگیشان روی آب آست. ونیزی بومی و روستایی که زینت بخش آسیاست، جایی که مردمانی سخت کوش با طبیعت، فقر و زندگی بردبارانه کنار آمده اند.


عکس ها دسامبر سال 2000 با دوربین نیکون 801 و با نگاتیو ِ خدابیامرز عکاسی شده. همچنین به وسیله ی دستگاه اسکنر مینولتا (الیت 2 ) به فایل دیجیتالی تبدیل شده است.

Labels:

Thursday, December 06, 2007

جهان و جهان‌بينی جمال‌زاده


...می‌گفت: "در ايرانِ ما، درد واقعی كه علاجش مشكل است و نه با وسيله‌ی مذهبی می‏شود آن را مداوا كرد و نه با سياست و تنبيه، «فساد» است". جمال‌زاده با اين سخن انگشت بر زخمی ديرين می‏گذاشت و در نامه‏ای نيز دليل نرفتن به‏ايران را ترس از رشوه‏خواری و فساد گسترده می‏داند و می‏نويسد: «مكّرر به‏دوستانم گفته‏ام كه می‏ترسم به‏ايران بروم و از يك طرف عصبانی بشوم و عنانِ اختيار از دستم بيرون برود و حتی جذبه رشوه، از جاده بيرونم بيندازد و دارای قوه و قدرتی كه بتوانم در مقابل امكان ثروتمند شدن- از راه رشوه و دخل و مداخل و عايدات نامشروع- استقامت بورزم، نباشم و آدم محولی، يعنی ناپاك و آلوده و پُر سر و صدا و پُرمدعا و بی‏كاره از آب درآيم. حالا هم بی‏كاره و بی‏مصرف هستم ولی لااقل قدرت اينكه كار نامشروع و عمل زشتی انجام بدهم، ندارم»...
... هر كه اما می‏خواهد كه از بسياری غم و درد غربت اندكی بكاهد، بايد تدبيری كند و چاره‏ای بينديشد؛ وگرنه نه تنها غم غربت از پای می‏افكندش كه سهل است، هويتش را هم از او می‏ستاند و بر باد می‏دهد. نه‏آنجايی می‏شود و نه اينجايی؛ برزخ‏نشينی می‏شود كه حتی اگر هم محيطی كه در آن زندگی می‏كند ظاهری «بهشتی» داشته باشد، روزگارش اما «دوزخی» است. جمال‌زاده هم چنين كرد و چون مصمم بود كه در اروپا بماند، برای رهايی از مهلكه بی‏هويتی، عشق به‏زبان فارسی را در خانه‌ی جان خود جای داد و تمام عمر دست به‏دامان فرهنگ و تاريخ و ادبيات ايران شد و از اين رهگذر نه تنها خود را كه بسياری را نيز از بی‏هويتی نجات داد و هم نشان داد كه چگونه می‏توان عمری را دور از وطن گذراند، بی‏آنكه بی‌وطن شد...

جهان و جهان‌بينی جمال‌زاده / خسرو ناقد

Labels:

Wednesday, December 05, 2007

لالایی / محمد نوری

boomp3.com

Labels:

Monday, December 03, 2007

آقای جورکش

هنوز هم که هنوز است گاهی آقای جورکش را می بینم که سوارهمان دوچرخه ی رالی بیست وهشت، آرام، آرام در جنجال و هیاهوی خیابان ها آهسته رکاب می زند. بی اختیار با نگاهم دنبالش می کنم، سیر، دقایقی طولانی تا خوب دور شود.
بیش از چهل سال است که او را با همین شکل و قیافه می بینم، هیکلی نحیف و لاغر، موهایی کم پشت با کت و شلوار و جلیقه ای خاکستری. به نظرم در این سال ها هیچ تغییری نکرده، فقط قد و قواره اش کمی به چشمم کوچکتر می آید.
باید بازنشسته شده باشد و دیگر تدریس نمی کند، معلم خوبی بود، آقای جورکش. ساده، کم ادعا، قانع و متدین. جای مهر را میشود توی پیشانیش دید، متدین است، کاری هم به کار سیاست ندارد.
تا روز بیست و دو بهمن سال پنجاه و هفت عکس بزرگ و قاب شده ی شاه و ملکه را از روی دیوار مهمانخانه شان پایین نیاورد. روز بیست و سوم بهمن آن را برداشت و زیر رختخواب ها توی انباری پنهان کرد. بچه ها عکس آقا را قاب کردند و به جای عکس شاه و ملکه گذاشتند. از آن به بعد همان احترامی را که به شاه می گذاشت به آفا هم گذاشت.

شناسنامه آقای جورکش دو سه تا مهر انتخابات بیشتر ندارد. هر سه بار هم به اصرار بچه ها رای داد. او نه پرسید و نه برایش تفاوتی داشت که دخترش اسم چه کسی را می نویسد.

ده سال پیش، پس از سال ها زندگی در خانه ی پدری ، محله ی پایین را ترک کرد ودو کوچه آنطرف تر نبش خیابان خانه ای کمی نو نوارتر خرید تا بچه ها اینقدر قر نزنند، و آسیه خانم همسرش دیگر جلو عروس و داماد ها سرافکنده نباشد. خانه ای که به خیابان کمی نزدیکتربود. وگاراژی هم برای پارک ماشین دامادشان داشت.

روزها همان حوالی خانه گشتی می زند، بازار میوه فروش ها و فروشگاه تعاونی تا چند قلمی جنس ارزان پیدا کند و بخرد. ساعت ها صبورانه توی صف نان سنگک می ایستد و هرگز هم از چیزی شکایت نمی کند.

جورکش نمازی می خواند به ختم و تشییع جنازه رفقا میرود، لاستیک دو چرخه اش راپنچرگیری می کند و سالی یک بار که آسیه خانم، همسرش، نذری میپزد، نذری ها را به خانه ی در و همسایه می برد و همانجا می ایستد تا همسایه ها کاسه را خالی کنند و شاخه ای نبات یا چند تا برگ گل داخل کاسه بیاندازند و کاسه را به اوبرگردانند. آقای جورکش گاهی هم لاستیک دوچرخه اش را باد می کند.

علاقه اش به ماست و خیار را، دیگر همه می دانند! دوران جوانی گاهی با آن لبی هم تر می کرده ، این روز ها اما رژیم دارد و می گوید" شب ها باید شام سبک باشد. من یا نان و پنیر می خورم یا ماست و خیار!"

مثل دوران جوانی حوصله ی آهنگ و ترانه را ندارد، اما پیش تر ها از صدای دلکش خوشش می آمد. گاهی که سرحال باشد زیر لب می خواند که:
" از برت دامن کشان رفتم ای نا مهربان
از من آزرده دل کی دگر بینی نشان، رفتم که رفتم...
بی وفا رفتم که رفتم ..."

ولی آقای جورکش هیچ کجا نمی رود او همین جاست و همین جا می ماند، آسیه می گوید" اگر دنیا رو آب ببره جورکش رو خواب میبره."
زمان ِ شا، جورکش سریال مراد برقی را نگاه می کرد حالا مهران مدیری را می بیند. می بیند و قاه قاه می خندد. دومرتبه ای هم با آسیه به زیارت رفته اند.

آفای جورکش چند تایی خاطره هم بلد است، اگراورا بشناسید بارها و بارها این خاطره ها را از زبان اوشنیده اید. ماجرای هم سفر شدنش با رییس فرهنگ وقت و بازدید از دهات اطراف و یا خاطره ی او از بیست وهشت مرداد سی ودو. در این باره میگوید:" صبح آن روز عده ای از مردم مجسمه شاه را پایین آوردند و عصرش عده ای دیگر مجسمه را سر پا کردند، صبح می گفتند یا مرگ یا مصدق ، عصر می گفتند مصدقی ها روتان سیاه!" آقای جورکش تماشاچی همه ی این وقایع بوده است.

جورکش مرد خوبی است همه دوستش دارند کسی از اوبدی ندیده، از آن آدم هاست که پس از مرگش مردم خواهند گفت خدابیامرز آزارش به مورچه هم نمی رسید. مردم از پدر خدا بیامرزش، هم همین گونه یاد می کنند.

Labels:

All Rights Reserved. Copyright © 2007
استفاده از مطالب وعکسهای این سایت فقط با ذکر منبع و آدرس بلامانع است