آب و گل: April 2007

Thursday, April 26, 2007

طناب

با طناب چه کارهایی می توان کرد؟
بند بازی؟
جایی برای پهن کردن لباس ها زیر نور آفتاب
وسیله ای که با آن می شود بار را بست
می توان راهی را با آن سد کرد
می توان خری را با طناب به جایی بست که راه گم نکند
ماشین دیگری را بوکسل کرد
گاری، خرک و درشکه ای را با آن کشید
دخیل هم می شود با آن به جایی بست
می توان با آن بازی کرد، طناب کشی!

به کمک طناب ِ نقاله، سنگین ترین وسیله ها را می توان همچون کاه از زمین برداشت
می توان تابی برای لمیدن بین دو درخت بست، روی آن لمید و از خنک نسیمی لذت برد
آبی با طنابی می توان از چاهی کشید و عطشی فرونشاند

هزار جور گره با طناب می توان زد
می توان گره های آن را هم واکرد
آورده اند که با طناب پوسیده به چاه نرویم
باز آورده اند که با طناب مفت خود خفه نکنیم

در لنگرگاه ها کشتی های غول پیکر را با طناب مهار می کنند
می توان بادبان ها را، با طناب برافراشت
درختی را هم چنان استوار نگه داشت
یا درخت ها را با هم پیوند زد
می توان اسب سرکشی را مهار و رام کرد
می توان با آن گذر گاهی برای عبور کردن ساخت
می توان با تکه ای از آن نشانی به درختی بست تا رهروان بازپسین بسادگی راه خود بیابند
از صخره های ستبر با طناب می توان گذشت و قله ای را فتح کرد
وهم بر قله ها می توان با طناب پرچمی برافراشت

صیادان با تور و طناب از دریا صیدها می گیرند
فتیله برای بمب با طناب می سازند
با آن اعدام میکنند، از آن حلقه ای میسازند تا جان انسانی دیگر را بگیرند
یا خود را با آن حلق آویز می کنند

جنین با بند نافی چونان طناب، به مادر خود وصل ست
با طناب ننویی می توان ساخت، برای کودکی ناآرام در کنج اتاقی.

Labels:

Saturday, April 14, 2007

آبرنگ های زیوا

مدتی پیش، خانمی کانادایی، از دوستان همسرم در همین در و همسایگی ها، با تعدادی کار نقاشی به دیدنمان آمد می خواست که از نقاشی هایش عکس بگیرم. پنجاه، شصت تایی تابلو آبرنگ و چند تایی پاستل بود. از تعدادی عکس گرفتم، وآنهایی را که کوچک تر بود برایش اسکن کردم.
اسمش "زیوا" ست، متولد سال1942، چهره ای خندان و مهربان دارد وتنها هفت ماه است که قلم مو بدست گرفته و نقاشی می کند.
زیوا می گوید:" مدتی پیش حس کردم روحیه و نشاط خود را از دست داده ام. شوهرم ناخوش است و پرستاری مداوم لازم دارد. شاید برای همین، تغییر روحیه بود که به کلاس نقاشی بزرگسالان رفتم. و برای اولین بار هفت ماه پیش قلم مو بدست گرفتم. اما، امروز حس می کنم از نقاشی واقعا لذت می برم"
زیوا نقاشی ها را زیر و رو می کند یکی را از وسط همه بیرون می کشد و با شوقی وصف ناپذیر در مورد نقش های تندی که با قلم موی آبرنگ روی کاغذ گذاشته داستانی می گوید...
سه نقش زیبا از زیوا.



Labels:

Thursday, April 12, 2007

فیلم فارسی

ذائقه ایرانی ها، فیلم اخراجی ها!
البته می دانید که به این نوع ذائقه دل نمی توان بست، پس از مدتی عوض می شود.
یادم می آید، فیلم "نعمت نفتی" با شرکت آغاسی خدابیامرز هم آن زمان ها فروش ِبسیار خوبی داشت و همه ی خاله خانباجی ها هم به سینما رفتند تا این فیلم را ببینند.
فیلم اخراجی ها به کارگردانی مسعود ده نمکی

Labels:

Tuesday, April 10, 2007

سرایی برای همه

هر کس در این سرای درآید، نانش دهید و از مرامش مپرسید، زیرا آن کس که پیش خدای تعالی به جان بیارزد یقین پیش بنده اش به نان بیارزد.
ابوالحسن خرقانی

Labels:

Sunday, April 08, 2007

انسان و یخ

"نینو روتا" موزیک متن جاودانه ای برای فیلم پدر خوانده نوشت. اجرای تازه ی قسمتی از این موزیک متن، قطعه ای ست که "ایوگنی پلاشنکو" با آن روی یخ می رقصد و "ادوین مارتن" با ویولونش او را همراهی می کند. این قطعه در بازیهای زمستانی تورینو 2006 به معروفیت کم نظیری دست یافت و پس از آن بارها اجرا و در گوشه و کنار دنیا به صحنه رفت.
دیدن این قطعه نشاط ، شور ِزندگی و حرکت را به ارمغان می آورد و آشکارا خاموشی و خمودگی را نفی می کند. پلاشنکو "خدای روی یخ" لقب دارد.

Labels:

Friday, April 06, 2007

برترین های سینما

اگر چه این خبر بد نوشته شده، تیتر آن (نمی دانم چرا؟) غلط است و الخ ، ولی بخوانید هم خبر را هم بی خبری را!؟
...در مجموع بهرام بیضایی با 415 امتیاز اول شد و داریوش مهرجویی با 273، ناصر تقوایی با 196، علی حاتمی با 173 و محسن مخملباف با 70 امتیاز در مکان‌های دوم تا پنجم قرار گرفتند...
خبرگزاری مهر

Labels:

Thursday, April 05, 2007

...

دل و قلوه رو بی خیال، همزبونی خوشتره.

Labels:

Tuesday, April 03, 2007

ساده و روشن بنویسیم

...ما باید فکر کردن بیاموزیم. فکر کردن از جاهای بسیار ساده و "ابتدایی"؛ از این که نقطه و ویرگول را کجا باید گذاشت و پرانتز را و پاراگراف را کجا باید باز کرد... این که ساده‌ترین و روشن‌ترین شکل این یا آن جمله در زبانِ ما چه می‌تواند باشد (یعنی، چه گونه می‌توان از شرِ کلیشه‌ها و قلمبه‌گویی‌ها، و در نتیجه، تاریکی‌ها و ابهام‌های زبان نوشتاری سنتی آزاد شد)... این که سروته مطلب را چه گونه باید به هم پیوست و دوخت‌ و ‌دوز کرد تا از وراجی و پریشان‌گویی پرهیز کرده باشیم...

داریوش آشوری / دویچه وله

Labels:

Monday, April 02, 2007

عیدها و کتاب نویسی ها


بچه که بودیم، عید صفایی داشت، جگر خونی هایی هم. از صفایش زیاد گفته و شنیده ایم، اما می خواهم به یک فقره از جگر خونی ها اشاره کنم.
یکی از گرفتاری ها در روزهای عید مشق نوشتن بود. آن زمان ها عید که می شد، به بچه ها زیاد مشق می گفتند. برای معلم ها سنگ و گنجشک مفت بود و گویا مسابقه ای بود، برای زیادتر مشق گفتن به بچه ها و سعی می کردند مشقی بگویند که بیشتر و زیادتر از تصور باشد. اما برای بچه ها مشق در ایام عید جگر خونی بود وبس.
کلاس سوم دبستان بودم که معلم مان آقای لشکری فرمودند باید در ایام عید کتاب نویسی کنیم! هم کتاب فارسی و هم کتاب حساب. از ابتدا تا انتهای کتاب را باید رونویس می کردیم!
همان روز اول تعطیلی به خیابان دهنادی رفتم و دو تا کتاب دست دوم خریدم. خیابان دهنادی شیراز هنوز هم مرکز خرید و فروش کتاب های درسی نیم دار یا دست دوم است. آن زمان ها رسم بود وقتی کتاب نویسی می کردیم عکس های یک کتاب دست دوم را هم می چیدیم و بین نوشته ها می چسباندیم تا کتاب، هر چه بیشتر شکل و شمایل کتاب اصلی را داشته باشد. روزهای اول و دوم بدک نبود، ذوق و شوق دفتر نوی که برای این کا ر خریده بودم ، کمک می کرد هفت ، هشت صفحه اول را با حوصله بنویسم و با مدادهای رنگی و خط خوب آنرا جلا دهم اما بعد فکر کردم ای بابا حالا کو تا چاردهم که بخواهم به مدرسه برگردم. روزهای عید مهمانی ها و دیدوبازدید ها امان نمی داد مشق بنویسم و سرگرمی های روزانه چنان بود که هر روز کار کتاب نویسی به فردا موکول می شد.
آقای لشکری برایمان حساب کرده بود که اگر روزی ده صفحه از مشق هایمان را بنویسیم، هیچ مشکلی نخواهیم داشت. ایشان می گفت روزی ده صفحه هیچ چیز نیست! راست هم می گفت اما چون به گفنه ی ایشان عمل نمی کردم، هر روز ده صفحه به صفحاتی که ننوشته و عقب بودم افزوده می شد. روز سوم سی صفحه ، پنجم پنجاه و بدهکاری بابت کتاب نویسی روز به روز زیاد و زیادتر می شد.
احساس گناه و اینکه از نوشتن مشق ها عقبم یک لحظه در ایام عید مرا رها نمی کرد. در واقع شیرینی عید ودید و بازدید به کامم زهر مار می شد. همه اش دلشوره داشتم مشق ها را ننوشته ام وقیافه ی آقای لشکری را مجسم می کردم. قیافه ای خشک و عبوس که هرگز لبخند بر لب نداشت.
یک شب، خواب آقای لشکری را دیدم. خواب دیدم که با شلاق مرا تنبیه می کند شلاقش را به دست گرفته، بود و فریاد میزد دستت را خوب بازکن! یکی از دست ها را بازمی کردم. شلاق که نزدیک میشد جاخالی می دادم و دستم را می کشیدم. آن وقت آقای لشکری عصبانی می شد فحش می داد و چند شلاق به پاهایم می زد. وفتی شلاق به دستم می خورد، دستم را زیر بغلم می گذاشتم و یا آنرا جلو دهان می بردم و محکم توی دستم فوت می کردم ، تا احساس درد که چیزی شبیه برق گرفتگی بود تخفیف یابد. دوباره سه چار تا ضربه به پاهایم می خورد. آقای لشکری فریاد می زد باز کن دستت رو بازکن!
سراسیمه از خواب پریدم و خدا را شکر کردم که همه ی اینها در خواب اتفاق افتاده. صحنه هایی که در خواب دیده بودم صحنه هایی بود که هر روز شبیه آن را در مدرسه می دیدیم.
روز بعد از آن خواب دو، سه صفحه دیگر از کتاب نویسی را، از ترس، نوشتم اما باز قسمت عمده ی مشق ها ماند.
آن قدر ماند و ماند که روز سیزده رسید و شبی که خسته و کوفته از سیزده بدر برگشته بودیم، حالا باید با حال نذار می نشستم و کتاب نویسی را به پایان می بردم! به تنهایی که ممکن نبود، با رشوه و خواهش و تمنا از خواهرم خواستم بمن کمک کند و کتاب حساب را دست کم او برایم بنویسد. آن شب دیگر خبری از مداد رنگی و خوانا نوشتن نبود باید الم قورباغه ای می نوشتیم تا سر و ته کتاب نویسی جمع شود. خواهرم که آن زمان دبیرستان می رفت از دست مشق های من کلافه شده بود و می گفت" مرده شوی معلمت را ببرد با این مشق گفتنش، کتاب نویسی می خواد برای سر قبر باباش؟" و من جوابی نداشتم بدهم و با او هم عقیده بودم.
دم دمای صبح کتاب نویسی تمام می شد و در واقع یک جوری آنرا ماست مالی کرده بودیم و رفع تکلیف شده بود.

Labels:

All Rights Reserved. Copyright © 2007
استفاده از مطالب وعکسهای این سایت فقط با ذکر منبع و آدرس بلامانع است