همه اهالی شیراز می دانند که این روزها "سر دزک" مرکز خرید و فروش کالاهای قاچاق است. آنجا دیگر خبری از گذر داش آکل و کاکارستم نیست و جوانمردی وفتوت که روزی در همین کوچه پس کوچه های اطراف سردزک ، سر عدلو ، بازارچه حاج زینل و سر جوب (جوی)ارمنی ها خانه داشت ازین کوچه ها رخت بر بسته.
غضنفر یک قاچاقچی تمام عیارست. غضنقر مغازه کوچکی سردزک دارد. مغازه ای که پر از جنس های خارجی ست. ازسیگارکنت و توتون کاپیتان بلک گرفته تا کفش ته سبز، شورت زنانه، ترقه، پاسور، ظرف کریستال، فیلم و دوربین عکاسی، پیراهن منتیگل(!)، سشوار، ماشین کنترل دار، عروسک سخنگو، شلوارجین وبسیاری خردوکلان دیگر.
غضنفرسال 1358 روستا را رها کرد و با پسر عموهاش راهی بندر گناوه شد. دوسالی روی لنج کار میکرد. گاهی دوبی میرفت چند روزی می ماند و گونی جنس ها را بسته بندی میکرد و شبانه با لنج به ایران می فرستاد. زمانی که مغازه سردزک را خرید، دیگر همان جا ماندنی و پاگیر شد. کار دوبی و گناوه را به پسرعموها و دو تا از برادرانش وا گذاشت. او دیگر باید یک جا می ماند و نمی توانست سفر کند وزیاد این ور و آن ور برود.
خانه بسیار بزرگی هم شمال شیراز، خیابان قصردشت، خرید. بقول خودش خانه را مفت خریده بود، خانه را از یک خانواده قدیمی شیراز که زندگی را فروختند و به آمریکا رفتند، باهمه وسایل یکجا خریده بود، فروشنده عجله داشت مجبور بود بفروشد وبرود.
غضنفر خانه ای به همین بزرگی لازم داشت، بالاخره هشت تا بچه برای پلکیدن جا می خواهند. خودش هم جایی لازم داشت که با مهمان های هر روزی و همیشگی راحت بنشینند وباهم "بستی" بچسبانند.
آنقدر زنش دعوا و مرافعه راه انداخت تا غضنفر ناچار شد چند سال پیش خانه ای کلنگی برای خودش همان حوالی مغازه دست و پا کند. زنش می گفت" بچه ها بزرگ شدن خوبیت نداره، کثافت کاری هاتو وردار ازین خراب شده ببر بیرون"
غضنفر این جور راحت تر بود. خانه کلنگی را هم برای بساط منقل کاملا" مجهز و مهیا کرده بود. صبح ساعت یازده ازخواب بیدار می شد و یک راست به خانه کلنگی میرفت همیشه مهمان و دوستانی آنجا بودند که آتش را آماده کرده باشند. چند بست می کشید، سری به مغازه میزد، و تا ساعت ده شب بین خانه ی کلنگی و مغازه در رفت و آمد بود. ساعت ده که مغازه تعطیل می شد، باز به خانه ی کلنگی برمی گشت، رفقا، همکاران و طرف های دادو ستد هم جمع می شدند و همانجا تا یک و دو بعد از نیمه شب بساط منقل معامله و گفتگو برقرار بود. بعضی شب ها غضنفر همانجا هم می خوابید.
غضنفر با این زندگی احساس غرور می کرد. چند تا بالش پشتش بود منقلی وسط، یک بشقاب پراز حبه های بزرگ تریاک ورفقا و هم ولایتی ها و نوچه های خایه مال،دیگر چیزی کم نداشت.
این روال زندگی او را بیاد خان می انداخت. خان ده خودشان. وقتی بچه بود بارها با پدرش به خانه ی خان رفته بود و از کنار پرده اتاق پنج دری، خان را دیده بودکه با چه ابهتی پشت منقل نشسته و به پدرش و بقیه امر و نهی می کند.
پدرش خان را خیلی دوست داشت همیشه دست خان را می بوسید. غضنفر هم از پدر آموخته بود که خان ولی نعمت آنهاست. آن زمان ها که غضنفر بچه بود در خواب هم نمی دید روزی بتواند مثل خان تریاک بکشد و منقل و وافورو و بالش به آن بزرگی در خانه داشته باشد.
حالا غضنفر زندگی یی داشت که خان هم این چنین زندگی نکرده بود، چند برابر رعیت های خان نان خور و نوچه و کارگرو زیردست داشت و حسابی سرش شلوغ بود.
غضنفر دوست داشت مثل پلنگ از دیگران بالاتر باشد. نوچه بازی، تریاک و اینکه دور و ورش شلوغ باشد این احساس برتری را به او می داد و ارضا می شد.
ولی اگر کمی از موقع وافور می گذشت ودیر می شد، مصیبت بود، وهم و خیال به سراغ غضنفر می آمد، تندخویی پیشه میکرد پاچه این و آن را می چسبید و بدون دلیل و منطق به دیگران گیر می داد، یا برسر موضوعی بی اهمیت با کسی قهر میکرد و برایش خط و نشان می کشید. یا در عالم وهم و خیال کسانی را دشمن خود می پنداشت. وقتی هم که کیفور ونشئه بود خنده ای مصنوعی به لب داشت و با نرم خویی و گذشت سخن می گفت.
نه هرگز به دوستی غضنفر می شد دلخوش بود و نه دشمنیش. آنچه بود وهم درعالم هپروت بود.
ازچندسال پیش غضنفر برج سازی را هم شروع کرد. با آن همه دوست و آشنا و رفیق انجام دادن این کارها برایش آسان بود، از همان پشت منقل و با بچه ها و رفقا همه چیز بخوبی هدایت میشد. خودش همیشه می گوید" الحمدالله برج سازی برام سود خوبی داشت و گرنه من کجا می تونستم اون همه زمین توی شهرک بخرم!"
با همه ی اینها غضنفر علاقه خاصی به مغازه سر دزک دارد، خودش می گوید" همه خیر وبرکت زندگیم از همین مغازه س".
غضنفر با همان روالی که شروع کرده مغازه را حفظ می کند، و جنس قاچاق همچنان می آید و او می فروشد، بچه های غضنفر بزرگ شده اند و هر یک گوشه ای از شهر مشغول کاری هستند ساخت و ساز و هتل داری و خیلی کار های دیگر. داستان غضنفر تازه شروع شده و به این زودی ها تمام شدنی نیست.
اما آن خانواده ای که خانه اش را به غضنفر فروخت و از شیراز رفت، قصه اش در شیراز برای همیشه تمام شد.
Labels: کاراکترها