آب و گل: December 2006

Sunday, December 31, 2006

2007 تا ساعتی دیگر


سال نو میلادی دقایقی دیگر از ملبورن استرالیا شروع و اواخرش هم اینجا به کانادا میرسد. امید که سال 2007 برای مردم جهان آرامش و صلح به ارمغان آورد و ملت ها حتا بیم جنگ نداشته باشند و با آرامش زندگی کنند.
بد نیست، نگاهی به عکس های عجیب و غریب بی بی سی بیاندازید!
نوشته سال گذشته بمناسبت این روزها هم اینجاست امسال فرصت نشد "چیزی" بنویسم
این خبر را خواندم و نمی دانم باید به آن خندید یا گریست؟!

Labels:

Friday, December 29, 2006

عکس





خانه زینت الملک شیراز1382

Labels:

Wednesday, December 27, 2006

شب بیضایی در ایران


..."من فقط فيلم نمي سازم، من هر کاري انجام مي دهم که بتوانم خودم را بيان کنم. اگر نتوانم فيلم بسازم، تئاتر کار مي کنم. اگر امکان کار تئاتر نباشد، مي نويسم. اگر نتوانم اين را کنم، کتاب مي خوانم يا درس مي دهم، يا با خودم موسيقي زمزمه مي کنم. به هر حال، در هر زماني کاري را انجام مي دهم. منظور از تمام اين ها شکل دادن به انديشه هايم است و اگر بخت ياري کند انتقال انديشه ام به شما و همين طور گرفتن انديشه از شما."...

بابک احمدي ...در بخشي از سخنان خود گفت: "آيدين حق دارد که غصه بخورد که چرا نگذاشتند بيضايي بيشتر کار کند، اما من حرفي که پيش از اين گفته ام را دوباره تکرار مي کنم. ما خوشحاليم که بيضايي هست. زنده هست! ما خوشحاليم که او را در خيابان ندزديدند! ما خوشحاليم که به سرنوشت آن دوستان عزيز ما دچار نشد. سايه ي او بر سر ماست و هنوز به ما مي آموزد و فرهنگ را به عنوان يک پراتيک معناسازي براي ما مي سازد... به ما ايراني ها مي گويد که با همه ي اين خفت و خواري که براي ما ساخته اند به ايراني بودن خود افتخار کنيم... و اين مهم است که بهرام که در لغت يعني پيروز در زندگي خود پيروز شده است و به آموخته که به فرهنگ خود دل ببنديم، او از ما خواست که بهتر زندگي کنيم. جور ديگر زندگي کنيم...


روز / سهیل آصفی

Labels:

Tuesday, December 26, 2006

سقراط در یک نگاه

...اندیشه­ی سقراطی برخوردار از این خوشبینی است که انسان نیک است و مستعد برای فضیلت و از جمله برای نیکبختی. انسان صرفا نیازمند شناخت مفهومی نسبت به این استعداد و پرورش آن است. کافیست که انسان امر نیک را بداند تا آن را انجام دهد. فضیلت برای سقراط با دانش مفهومی توامان است. هیچکس داوطلبانه از روی دانایی کار بدی نمی­کند و آنکس که دست به بدی می­زند، قربانی نادانی خویش است...

می دانم که هیچ نمی دانم! / دویچه وله

Labels:

Friday, December 22, 2006

درود بر زندگی...


زندگی در کانادا طعم و مزه ی جهانی شدن دارد.
شب یلداست ، حنوکا، و کریسمس!
فروشگاه های چینی و کلیمی می دانند فصل هندوانه ست و کرور کرور هندوانه عرضه می کنند ، باور کنید هندوانه ی سوپر های ایرانی برای شب یلدای ایرانی ها کافی نیست!
ایرانی ها و مسلمان ها از آذین بندی و چراغانی خانه و پیشخوان بخاطر کریسمس نیز فرو نمی گذارند.
هر جا دوستی ، عابری همسایه ای کلیمی باشد و ببینند تبریک می گویند!
مهمانی و رفت و آمد بازارش داغ داغ است! همه جا مهمانی و عید و جشن و لبخند است. همسایه ها بی محابا به یکدگر شادباش می گویند و هفتاد و دو ملت به زیبایی و آرامش در کنار هم زندگی می کنند، تا لختی، ساعتی یا چند روزی از گرفتاری و خستگی روزگار که بر همه یکسان ست بگریزند...

Labels:

Tuesday, December 19, 2006

می گفت...

آخر هفته ی گذشته مهمان ما بود.
می گفت خواهرم هم همین جاست، تورنتو، اما سال به سال از هم خبر نداریم.
می گفت هشت سال پیش که آمدیم، آخر هفته ها هر بار جایی خانه یکی از فامیل بودیم.
می گفت مردم اینجا بعد از مدتی سرشان به لاک خود میرود، هر کسی دنبال کار و زندگی خودش هست.
می گفت غربت آدم را، سخت شکننده، سخت زود رنج بار می آورد.

Labels:

Wednesday, December 13, 2006

گریز از خطر اچ آی وی...

اگه مطالعات در آفریقا نشان داده که ختنه خطر ابتلا به اچ آی وی رو 50 درصد کاهش میده من بدون مطالعه و تحقیق اعلام می کنم که اخته 100 در صد خطر ابتلا رو از بین میبره!؟ !

Labels:

Monday, December 11, 2006

غضنفر

همه اهالی شیراز می دانند که این روزها "سر دزک" مرکز خرید و فروش کالاهای قاچاق است. آنجا دیگر خبری از گذر داش آکل و کاکارستم نیست و جوانمردی وفتوت که روزی در همین کوچه پس کوچه های اطراف سردزک ، سر عدلو ، بازارچه حاج زینل و سر جوب (جوی)ارمنی ها خانه داشت ازین کوچه ها رخت بر بسته.
غضنفر یک قاچاقچی تمام عیارست. غضنقر مغازه کوچکی سردزک دارد. مغازه ای که پر از جنس های خارجی ست. ازسیگارکنت و توتون کاپیتان بلک گرفته تا کفش ته سبز، شورت زنانه، ترقه، پاسور، ظرف کریستال، فیلم و دوربین عکاسی، پیراهن منتیگل(!)، سشوار، ماشین کنترل دار، عروسک سخنگو، شلوارجین وبسیاری خردوکلان دیگر.
غضنفرسال 1358 روستا را رها کرد و با پسر عموهاش راهی بندر گناوه شد. دوسالی روی لنج کار میکرد. گاهی دوبی میرفت چند روزی می ماند و گونی جنس ها را بسته بندی میکرد و شبانه با لنج به ایران می فرستاد. زمانی که مغازه سردزک را خرید، دیگر همان جا ماندنی و پاگیر شد. کار دوبی و گناوه را به پسرعموها و دو تا از برادرانش وا گذاشت. او دیگر باید یک جا می ماند و نمی توانست سفر کند وزیاد این ور و آن ور برود.
خانه بسیار بزرگی هم شمال شیراز، خیابان قصردشت، خرید. بقول خودش خانه را مفت خریده بود، خانه را از یک خانواده قدیمی شیراز که زندگی را فروختند و به آمریکا رفتند، باهمه وسایل یکجا خریده بود، فروشنده عجله داشت مجبور بود بفروشد وبرود.
غضنفر خانه ای به همین بزرگی لازم داشت، بالاخره هشت تا بچه برای پلکیدن جا می خواهند. خودش هم جایی لازم داشت که با مهمان های هر روزی و همیشگی راحت بنشینند وباهم "بستی" بچسبانند.
آنقدر زنش دعوا و مرافعه راه انداخت تا غضنفر ناچار شد چند سال پیش خانه ای کلنگی برای خودش همان حوالی مغازه دست و پا کند. زنش می گفت" بچه ها بزرگ شدن خوبیت نداره، کثافت کاری هاتو وردار ازین خراب شده ببر بیرون"
غضنفر این جور راحت تر بود. خانه کلنگی را هم برای بساط منقل کاملا" مجهز و مهیا کرده بود. صبح ساعت یازده ازخواب بیدار می شد و یک راست به خانه کلنگی میرفت همیشه مهمان و دوستانی آنجا بودند که آتش را آماده کرده باشند. چند بست می کشید، سری به مغازه میزد، و تا ساعت ده شب بین خانه ی کلنگی و مغازه در رفت و آمد بود. ساعت ده که مغازه تعطیل می شد، باز به خانه ی کلنگی برمی گشت، رفقا، همکاران و طرف های دادو ستد هم جمع می شدند و همانجا تا یک و دو بعد از نیمه شب بساط منقل معامله و گفتگو برقرار بود. بعضی شب ها غضنفر همانجا هم می خوابید.

غضنفر با این زندگی احساس غرور می کرد. چند تا بالش پشتش بود منقلی وسط، یک بشقاب پراز حبه های بزرگ تریاک ورفقا و هم ولایتی ها و نوچه های خایه مال،دیگر چیزی کم نداشت.
این روال زندگی او را بیاد خان می انداخت. خان ده خودشان. وقتی بچه بود بارها با پدرش به خانه ی خان رفته بود و از کنار پرده اتاق پنج دری، خان را دیده بودکه با چه ابهتی پشت منقل نشسته و به پدرش و بقیه امر و نهی می کند.
پدرش خان را خیلی دوست داشت همیشه دست خان را می بوسید. غضنفر هم از پدر آموخته بود که خان ولی نعمت آنهاست. آن زمان ها که غضنفر بچه بود در خواب هم نمی دید روزی بتواند مثل خان تریاک بکشد و منقل و وافورو و بالش به آن بزرگی در خانه داشته باشد.
حالا غضنفر زندگی یی داشت که خان هم این چنین زندگی نکرده بود، چند برابر رعیت های خان نان خور و نوچه و کارگرو زیردست داشت و حسابی سرش شلوغ بود.

غضنفر دوست داشت مثل پلنگ از دیگران بالاتر باشد. نوچه بازی، تریاک و اینکه دور و ورش شلوغ باشد این احساس برتری را به او می داد و ارضا می شد.
ولی اگر کمی از موقع وافور می گذشت ودیر می شد، مصیبت بود، وهم و خیال به سراغ غضنفر می آمد، تندخویی پیشه میکرد پاچه این و آن را می چسبید و بدون دلیل و منطق به دیگران گیر می داد، یا برسر موضوعی بی اهمیت با کسی قهر میکرد و برایش خط و نشان می کشید. یا در عالم وهم و خیال کسانی را دشمن خود می پنداشت. وقتی هم که کیفور ونشئه بود خنده ای مصنوعی به لب داشت و با نرم خویی و گذشت سخن می گفت.
نه هرگز به دوستی غضنفر می شد دلخوش بود و نه دشمنیش. آنچه بود وهم درعالم هپروت بود.
ازچندسال پیش غضنفر برج سازی را هم شروع کرد. با آن همه دوست و آشنا و رفیق انجام دادن این کارها برایش آسان بود، از همان پشت منقل و با بچه ها و رفقا همه چیز بخوبی هدایت میشد. خودش همیشه می گوید" الحمدالله برج سازی برام سود خوبی داشت و گرنه من کجا می تونستم اون همه زمین توی شهرک بخرم!"
با همه ی اینها غضنفر علاقه خاصی به مغازه سر دزک دارد، خودش می گوید" همه خیر وبرکت زندگیم از همین مغازه س".
غضنفر با همان روالی که شروع کرده مغازه را حفظ می کند، و جنس قاچاق همچنان می آید و او می فروشد، بچه های غضنفر بزرگ شده اند و هر یک گوشه ای از شهر مشغول کاری هستند ساخت و ساز و هتل داری و خیلی کار های دیگر. داستان غضنفر تازه شروع شده و به این زودی ها تمام شدنی نیست.
اما آن خانواده ای که خانه اش را به غضنفر فروخت و از شیراز رفت، قصه اش در شیراز برای همیشه تمام شد.

Labels:

Friday, December 08, 2006

سر دو راهی

فرض کنید سر یک دوراهی با یک دوچرخه ایستاده اید به شما بگویند یکی از دو راه زیر را می توانی انتخاب کنی:
یک راه اینست که به سمت شرق بیست کیلومتر رکاب بزنی و پنجاه دلار جایزه قطعی بگیری.
دوم به سمت غرب ده کیلومتر رکاب بزنی آنجا بین تو و نه نفر دیگر قرعه کشی می کنیم وبه بکی از بین ده نفر پانصد دلار جایزه می دهیم.
در چنین حالتی شما کدام راه را انتخاب می کنید؟

Labels:

Thursday, December 07, 2006

گذر از هجده سالگی

هجده ساله که بودم شر وشور دیگری داشتم. برای نمونه، گمان می بردم هنر باید در خدمت آرمانی باشد و گرنه هنر نیست. گمانم این بود که روزگار شاقول و اندازه ای بدست من داده تا همه را با آن بسنجم. گمان می بردم ایده ها و باور های من درست ترین است و این اجازه را دارم دیگرانی را که باوری غیر از من دارند مورد تمسخر قرار دهم.
در هجده سالگی اگر فیلمی، کتابی ویا نقاشی یی پیامی نداشت، حتا اگر زیبا بود آن را نمی ستودم. زمان گذشت تا آموختم زیبایی خود چه پیام شگرفی ست!
امروز سی سال از آن روزها می گذرد، از سرد و گرم روزگار بسیارآموخته ام و بزرگترین درس زندگی را تحمل دیگران میدانم. به یقین دریافته ام که هریک از ما گوشه ای و اندکی از واقعیت ها را میدانیم نه همه ی آنرا. و جز این به چیز دیگری یقین ندارم!
دریافته ام که در وادی عمر و زندگی کوتاه باید سخن همه را بشنوم و برای هر سخنی ارزش قائل باشم. بیشترین چالش را در ایده های مخالف فکر خودم می دانم و از چنین ایده هایی بسیار می آموزم. آماده ام در مورد هر پدیده ای دوباره فکر کنم و نکته های تازه ای از آن بیاموزم.

Labels:

Monday, December 04, 2006

پارک



یکی از پارک های استان انتاریو Algonquin Provincial Park نامیده می شود. این پارک نزدیک به 8000 کیلومتر مربع وسعت دارد و از غرب آن که وارد شوی باید 70 کیلومتر رانندگی کنی تا بتوان از شرق آن خارج شد دهها رودخانه و جنگل و چشم انداز زیبای طبیعی را درخود جای داده و کمپینگ ها و هتل و موزه و سرویس های مختلف دیگری نیز آنجا روبراه ست. بهترین فصل و زمان بازدید از این پارک پاییزست. اواخر اکتبر برای گرفتن عکس های پاییزی به آنجا رفتم، اما دیر بود پاییز تمام شده بود!
قایقرانی با کانو در دریاچه های زیبای این پارک از ورزش های دوست داشتنی مردم اینجاست.

Labels:

چرا کسى فکرى براى اين کشور نمى‌کند / گفتگو با بهرام بيضايى درباره‌ى بابک بيات

...به نظرم همين‌ که يک آدمى در بهترين شرايط ناچار مى‌شود خانه و زندگى‌اش را به‌هم بزند، براى اينکه بچه‌هايش را به سامان برساند و هميشه در اوج کارش را ترک مى‌کند. چرا ما در اينجا هيچى نداريم، چرا ما اينجا جايى را نداريم که اين بچه‌ها بتوانند همينجا سامان پيدا کنند. و چرا بايد ناچار بشويم بچه‌هايمان را از اين مملکت بفرستيم بروند، يا خودشان بروند يا خودشان نخواهند که بمانند. من تمام اين چيزهاى ريشه‌اى را مى‌گويم، اينکه يک آدمى ناچار است در اوج کارش و در اوج موفقيت‌ کارى‌اش زندگى‌اش را قطع کند و دربه‌در جهان بشود. به چه مناسبت؟ چرا کسى فکرى براى اين کشور نمى‌کند؟ همين!...
دویچه وله

Labels:

Sunday, December 03, 2006

هوچیگری برعلیه شاملو

نوشتن وبلاگ اشراف و تعقل خاصی را می طلبد. درست است گوشه ای نشسته ای و آسان ضربه ای به کیبورد می زنی. اما باید بدانی که ساده وآسان می توانی "هوچی یی" باشی که "انتخاب" کنند نوشته نا بهنگام و نانجیب تو را.

...ای کاش می توانستم
یک لحظه می توانستم
ای کاش
بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که
خورشیدشان کجاست
و باورم کنند...

احمد شاملو

تردیدی نیست که دیر زمانی خواهد پایید تا شاعری چون شاملو در عرصه ی زبان فارسی زاییده شود. بی آنکه او را قهرمان و آسمانی بدانیم. شاعر نیز انسانی ست با همه ی ویژه گی های انسانی.

Labels:

Friday, December 01, 2006

نوشا

خيلي وقت است که در گير قولي هستم که به تو و دوستان ديگر داده ام .دائم فکرمي کنم. من از زمانه صبوري را اموخته ام و تو ودوستان ديگر بسيارعجوليد .بحث داستان وداستان نويسي براي من بحثي بسيار جدي است و تمر کز زيادي مي خواهد و نيز کار فراوان مي برد .روي وب لاگ ادم مي تواند راحت بنويسد هر چه را که دل تنگش مي خواهد بگويد اما وقتي ميخواهي درباره داستاني نظر بدهي و يا داستاني روي وب بگذاري همه چيز فرق مي کند ...
نوشا / منیرو روانی پور

Labels:

All Rights Reserved. Copyright © 2007
استفاده از مطالب وعکسهای این سایت فقط با ذکر منبع و آدرس بلامانع است