جامی است که عقل آفرین می زندش
صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
می سازد و باز بر زمین می زندش
در میان نام آوران سرزمین ایران هیچکس در جهان پهناور راه بزرگی و ماندگاری را چونان
حجه الحق امام غیاث الدین ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیام نپوییده است. خیام درسال 439 قمری (1048 میلادی) تولد، و به سال 526 قمری در سن 83 سالگی وفات یافت.
اختر شناس، ریاضیدان، و شاعری آشنا به علوم و فلسفه چون او در تاریخ ما کم نظیر است چنانکه خود میگوید «...هز
ار سال آسمان و اختران را در مدار و سیر به شیب و بالا جان باید کندن، تا از این آسیابک دانه ای درست چون عمر خیام بیرون افتد، و از این هفت شهر پای بالا و هفت دیه سر نشیب یکی قافله سالار دانش چون من در آید..»
از سوی سلطان جلاالدین ملکشاه در اصفهان مامور شد تا رصد خانه ای بنا نهد و تقویم آن زمان را اصلاح کند. انجام این مهم پنج سال به طول انجامید، و به پاس حمایت سلطان آنرا تقویم جلالی نامید. تقویم جلالی تا به امروز از دقیق ترین تقویم های موجود است و دقت آن از تقویم گریگوری که پانصد سال پس از آن ابداع شد بیشتر است.
بسیاری از معادلات پایه در ریاضیات و هندسه از اوست، که پرداختن به این همه از حوصله این اندک مجال خارج است.
بیهقی می گوید " جامع بود میان قوت حفظ و حدت ذکاء، چنانکه می گویند کتابی مطول را هفت نوبت تامل نمود در اصفهان، چون به نیشابور عود کرد از ظهر قلب املاء کرد چنانکه نسخه از املاء او نوشتند وما از آن نسخه مقابله کردیم ، زیادت تفاوتی نداشت. و بدین استعداد بر جمیع علوم معقول و منقول وقوف یافت."
ترانه ها و رباعیات خیام از نظر صراحت وصلابت براستی بی همتاست، و در جهان ادبیات کمتر می توان، مفاهیمی اینگونه بزرگ را در عباراتی چنین موجز گنجاند و این چنین نغز و پر مغز گفت. این رباعیات امروزه در شمار مشهورترین و پر تیراژترین قطعات ادبی جهان است.
به گفته علی دهباشی" رباعیات خیام در بین عامه کتاب خوان جهان چنان محبوب است که پس از کتاب مقدس و آثار شکسپیر، پرتیراژترین کتاب انگلیسی شمرده میشود"
ترانه های خیام براستی ، سرشار از زندگی و نشاط بی پایان است. ودر همین حال فریاد ملتی کهن است علیه خشک اندیشی و احکام شریعت بویژه آنگونه که عمال ترکان و عباسیان اعمال میکردند. ترانه هایی که پس از هزار سال هنوز گردی از کهنگی بر آن ننشسته و چون حرکت ستارگان و فرمول های ریاضی تازه ، محکم، و پابرجاست.
ایام زمانه از کسی دارد ننگ/ کو در غم ایام نشیند دلتنگ
می خور تو در آبگینه و ناله ی چنگ/ زان پیش که آبگینه آید بر سنگ
گردون نگری ز فد فرسوده ماست/ جیحون اثری ز اشک پالوده ماست
دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست/ فردوس دمی ز وقت آسوده ماست
تا راه قلندری نپویی نشود/ رخسار به خون دل نشویی نشود
سودا چه پزی تا که چو دلسوخگان/ آزاد چو ترک خود نگویی نشود
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی/ سرمست بدم چو کردم این اوباشی
با من به زبان حال میگفت سبو:/ «من چون تو بدم تو نیز چون من باشی»
هر ذره که در روی زمینی بودست/ خورشید رخی، زهره جبینی بودست
گرد از رخ نازنین به آزرم فشان/ کان هم رخ و زلف نازنینی بودست
دوری که درو آمدن و رفتن ماست/ او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی درین معنا راست/ کین آمدن از کجا و آن رفتن به کجاست
ای پیر خردمند ! پگه تر برخیز/ وان کودک خاک بیز را بنگر تیز
پندش ده و گو که نرم نرمک می بیز/ مغز سر کیقباد و چشم پرویز
گویند بهشت و حور و عین خواهد بود/ آنجا می و شیر انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باک/ آخر نه به عاقبت همین خواهد بود
من ظاهر نیستی و هستی دانم/ من باطن هر فراز و پستی دانم
با این همه از دانش خود شرمم باد/ گر مرتبه ای ورای مستی دانم
در دایره ای کامدن و رفتن ماست/ او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزد دمی در این معنا راست/ کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟
Labels: هنر و ادب