خورشید را به کوچه صدا کن!

دیوار
سقف
دیوار
ای در حصار حیرت، زندانی
ای در غبار غربت، قربانی
ای یادگار حسرت و حیرانی
برخیز!
...خود را نگاه کن به چه مانی
غمگین درین حصار:
به تصویر
ای آتش فسرده ندانی
با روح کودکانه شدی پیر.
...ای چشم خسته دوخته بر دیوار
برخیز و برجمال طبیعت
چشمی میان پنجره واکن
همچون کبوتران سبکبال
خود را به هر کرانه رهاکن
از این سیاه قلعه برون آی
در آن شرابخانه شنا کن
با یادهای کودکی ی خویش
مهتاب را به شاخه بپیوند
خورشید را به کوچه صدا کن!
...بیرون از این حصار غم آلود
تا یک نفس برای تو باقی ست
جای به دل گریستنت هست
وقت دوباره زیستنت نیست
برخیز!
فریدون مشیری
گزینه ی اشعار "عمر ویران" ص187
Labels: هنر و ادب

<< Home