خاطره ی دلبرکان غمگین من

روزنامه نگاری که همه ی عمرش را بی زن و فرزند و در تنهایی گذرانده در نود سالگی عشق را تجربه می کند. دلدادگی، زندگانی او را دگرگون می سازد و نگاهش به عشق سمت و سویی دیگر به خود می گیرد. اینک واژه ی زندگی برایش مفهومی نوید بخش به همراه می آورد، دلبر او دختری است چهارده ساله دست نخورده و بی سواد.
روزنامه نگار پیر بی چشمداشت رویاروی عشقی پاک و ناب است.
رمان " گابریل گارسیا مارکز" به سادگی و به زیبایی از یک سو تلخی و از دیگرسو نشاط و سرخوشی رویارویی با عشقی، دیرهنگام را به تصویر میکشد. عشقی در کهنسالی، سرشار از زندگی و شادکامی.
گر چه در فرهنگ عرفانی فارسی از این دست قصه ها شنیده ایم، اما این نیز"حدیثی نامکرر" و شنید نی ست! رمان را که می خواندم، در ذهنم نقش روزنامه نگار را به "ماکس فون سیدو" سپردم، که عجب برازنده اش بود! داستان خوراک سینماست، کاش کسی پیدا شود فیلمش را بسازد!؟
Labels: کتاب

نظرها:
سلام
من نخوانده ام اش
اگر گیرش بیارم میخونم
آقا چقدر کم کارشدین شما
آقا اون
Anonymous said...
من بودم
عشق پیری گر به جنبد سر به روسوائی زند
رمانهای گابریل در ایران طرفداران زیادی دارد اما اینطور که خواندم این کتاب را گرچه هر انچه چاپ شذه بود اکثرا به فروش رفت اما بقیه را از کتابفروشی ها جمع کردند .
با سلام
آقا زیر آبی رفته اید وقتی که درخت گیلاسها در تورنتو به بار نشسته است شما و لنزتان جایشان خالی است .
قرار نبود سفر اینقدر طول بکشد .
ما را در غربت تنها گذاشتید
Post a Comment
<< Home