آقای جورکش
هنوز هم که هنوز است گاهی آقای جورکش را می بینم که سوارهمان دوچرخه ی رالی بیست وهشت، آرام، آرام در جنجال و هیاهوی خیابان ها آهسته رکاب می زند. بی اختیار با نگاهم دنبالش می کنم، سیر، دقایقی طولانی تا خوب دور شود.
بیش از چهل سال است که او را با همین شکل و قیافه می بینم، هیکلی نحیف و لاغر، موهایی کم پشت با کت و شلوار و جلیقه ای خاکستری. به نظرم در این سال ها هیچ تغییری نکرده، فقط قد و قواره اش کمی به چشمم کوچکتر می آید.
باید بازنشسته شده باشد و دیگر تدریس نمی کند، معلم خوبی بود، آقای جورکش. ساده، کم ادعا، قانع و متدین. جای مهر را میشود توی پیشانیش دید، متدین است، کاری هم به کار سیاست ندارد.
تا روز بیست و دو بهمن سال پنجاه و هفت عکس بزرگ و قاب شده ی شاه و ملکه را از روی دیوار مهمانخانه شان پایین نیاورد. روز بیست و سوم بهمن آن را برداشت و زیر رختخواب ها توی انباری پنهان کرد. بچه ها عکس آقا را قاب کردند و به جای عکس شاه و ملکه گذاشتند. از آن به بعد همان احترامی را که به شاه می گذاشت به آفا هم گذاشت.
شناسنامه آقای جورکش دو سه تا مهر انتخابات بیشتر ندارد. هر سه بار هم به اصرار بچه ها رای داد. او نه پرسید و نه برایش تفاوتی داشت که دخترش اسم چه کسی را می نویسد.
ده سال پیش، پس از سال ها زندگی در خانه ی پدری ، محله ی پایین را ترک کرد ودو کوچه آنطرف تر نبش خیابان خانه ای کمی نو نوارتر خرید تا بچه ها اینقدر قر نزنند، و آسیه خانم همسرش دیگر جلو عروس و داماد ها سرافکنده نباشد. خانه ای که به خیابان کمی نزدیکتربود. وگاراژی هم برای پارک ماشین دامادشان داشت.
روزها همان حوالی خانه گشتی می زند، بازار میوه فروش ها و فروشگاه تعاونی تا چند قلمی جنس ارزان پیدا کند و بخرد. ساعت ها صبورانه توی صف نان سنگک می ایستد و هرگز هم از چیزی شکایت نمی کند.
جورکش نمازی می خواند به ختم و تشییع جنازه رفقا میرود، لاستیک دو چرخه اش راپنچرگیری می کند و سالی یک بار که آسیه خانم، همسرش، نذری میپزد، نذری ها را به خانه ی در و همسایه می برد و همانجا می ایستد تا همسایه ها کاسه را خالی کنند و شاخه ای نبات یا چند تا برگ گل داخل کاسه بیاندازند و کاسه را به اوبرگردانند. آقای جورکش گاهی هم لاستیک دوچرخه اش را باد می کند.
علاقه اش به ماست و خیار را، دیگر همه می دانند! دوران جوانی گاهی با آن لبی هم تر می کرده ، این روز ها اما رژیم دارد و می گوید" شب ها باید شام سبک باشد. من یا نان و پنیر می خورم یا ماست و خیار!"
مثل دوران جوانی حوصله ی آهنگ و ترانه را ندارد، اما پیش تر ها از صدای دلکش خوشش می آمد. گاهی که سرحال باشد زیر لب می خواند که:
" از برت دامن کشان رفتم ای نا مهربان
از من آزرده دل کی دگر بینی نشان، رفتم که رفتم...
بی وفا رفتم که رفتم ..."
ولی آقای جورکش هیچ کجا نمی رود او همین جاست و همین جا می ماند، آسیه می گوید" اگر دنیا رو آب ببره جورکش رو خواب میبره."
زمان ِ شا، جورکش سریال مراد برقی را نگاه می کرد حالا مهران مدیری را می بیند. می بیند و قاه قاه می خندد. دومرتبه ای هم با آسیه به زیارت رفته اند.
آفای جورکش چند تایی خاطره هم بلد است، اگراورا بشناسید بارها و بارها این خاطره ها را از زبان اوشنیده اید. ماجرای هم سفر شدنش با رییس فرهنگ وقت و بازدید از دهات اطراف و یا خاطره ی او از بیست وهشت مرداد سی ودو. در این باره میگوید:" صبح آن روز عده ای از مردم مجسمه شاه را پایین آوردند و عصرش عده ای دیگر مجسمه را سر پا کردند، صبح می گفتند یا مرگ یا مصدق ، عصر می گفتند مصدقی ها روتان سیاه!" آقای جورکش تماشاچی همه ی این وقایع بوده است.
جورکش مرد خوبی است همه دوستش دارند کسی از اوبدی ندیده، از آن آدم هاست که پس از مرگش مردم خواهند گفت خدابیامرز آزارش به مورچه هم نمی رسید. مردم از پدر خدا بیامرزش، هم همین گونه یاد می کنند.
بیش از چهل سال است که او را با همین شکل و قیافه می بینم، هیکلی نحیف و لاغر، موهایی کم پشت با کت و شلوار و جلیقه ای خاکستری. به نظرم در این سال ها هیچ تغییری نکرده، فقط قد و قواره اش کمی به چشمم کوچکتر می آید.
باید بازنشسته شده باشد و دیگر تدریس نمی کند، معلم خوبی بود، آقای جورکش. ساده، کم ادعا، قانع و متدین. جای مهر را میشود توی پیشانیش دید، متدین است، کاری هم به کار سیاست ندارد.
تا روز بیست و دو بهمن سال پنجاه و هفت عکس بزرگ و قاب شده ی شاه و ملکه را از روی دیوار مهمانخانه شان پایین نیاورد. روز بیست و سوم بهمن آن را برداشت و زیر رختخواب ها توی انباری پنهان کرد. بچه ها عکس آقا را قاب کردند و به جای عکس شاه و ملکه گذاشتند. از آن به بعد همان احترامی را که به شاه می گذاشت به آفا هم گذاشت.
شناسنامه آقای جورکش دو سه تا مهر انتخابات بیشتر ندارد. هر سه بار هم به اصرار بچه ها رای داد. او نه پرسید و نه برایش تفاوتی داشت که دخترش اسم چه کسی را می نویسد.
ده سال پیش، پس از سال ها زندگی در خانه ی پدری ، محله ی پایین را ترک کرد ودو کوچه آنطرف تر نبش خیابان خانه ای کمی نو نوارتر خرید تا بچه ها اینقدر قر نزنند، و آسیه خانم همسرش دیگر جلو عروس و داماد ها سرافکنده نباشد. خانه ای که به خیابان کمی نزدیکتربود. وگاراژی هم برای پارک ماشین دامادشان داشت.
روزها همان حوالی خانه گشتی می زند، بازار میوه فروش ها و فروشگاه تعاونی تا چند قلمی جنس ارزان پیدا کند و بخرد. ساعت ها صبورانه توی صف نان سنگک می ایستد و هرگز هم از چیزی شکایت نمی کند.
جورکش نمازی می خواند به ختم و تشییع جنازه رفقا میرود، لاستیک دو چرخه اش راپنچرگیری می کند و سالی یک بار که آسیه خانم، همسرش، نذری میپزد، نذری ها را به خانه ی در و همسایه می برد و همانجا می ایستد تا همسایه ها کاسه را خالی کنند و شاخه ای نبات یا چند تا برگ گل داخل کاسه بیاندازند و کاسه را به اوبرگردانند. آقای جورکش گاهی هم لاستیک دوچرخه اش را باد می کند.
علاقه اش به ماست و خیار را، دیگر همه می دانند! دوران جوانی گاهی با آن لبی هم تر می کرده ، این روز ها اما رژیم دارد و می گوید" شب ها باید شام سبک باشد. من یا نان و پنیر می خورم یا ماست و خیار!"
مثل دوران جوانی حوصله ی آهنگ و ترانه را ندارد، اما پیش تر ها از صدای دلکش خوشش می آمد. گاهی که سرحال باشد زیر لب می خواند که:
" از برت دامن کشان رفتم ای نا مهربان
از من آزرده دل کی دگر بینی نشان، رفتم که رفتم...
بی وفا رفتم که رفتم ..."
ولی آقای جورکش هیچ کجا نمی رود او همین جاست و همین جا می ماند، آسیه می گوید" اگر دنیا رو آب ببره جورکش رو خواب میبره."
زمان ِ شا، جورکش سریال مراد برقی را نگاه می کرد حالا مهران مدیری را می بیند. می بیند و قاه قاه می خندد. دومرتبه ای هم با آسیه به زیارت رفته اند.
آفای جورکش چند تایی خاطره هم بلد است، اگراورا بشناسید بارها و بارها این خاطره ها را از زبان اوشنیده اید. ماجرای هم سفر شدنش با رییس فرهنگ وقت و بازدید از دهات اطراف و یا خاطره ی او از بیست وهشت مرداد سی ودو. در این باره میگوید:" صبح آن روز عده ای از مردم مجسمه شاه را پایین آوردند و عصرش عده ای دیگر مجسمه را سر پا کردند، صبح می گفتند یا مرگ یا مصدق ، عصر می گفتند مصدقی ها روتان سیاه!" آقای جورکش تماشاچی همه ی این وقایع بوده است.
جورکش مرد خوبی است همه دوستش دارند کسی از اوبدی ندیده، از آن آدم هاست که پس از مرگش مردم خواهند گفت خدابیامرز آزارش به مورچه هم نمی رسید. مردم از پدر خدا بیامرزش، هم همین گونه یاد می کنند.
Labels: کاراکترها






8 Comments:
خیلی قشنگ بود. در بلاگ نیوز لینک داده شد
kash ya hameye mardome iran mesle jorkesh boodand ya inke hame mesle jorkesh naboodand! moshkel ine ke hamejooresho darim.
چه سعادتی که پس از مرگ فرزندانت ننگی از شنیدن نامت احساس نکنند! کاش قدرتمداران هم این را میفهمیدند
داستانی نوشته ام به نام " مرد خوب" داستانی مردی است که از کودکی هیچ اراده ای از خودش نداشت . اگر حصوله کردم در ساین می گذارم. هنوط فکر می کنم بیش از صد تا داستان ننوشته دارم. اردوخانی بروکسل
بابا این کامنتدونیات با عمو اروند میانهای ندارد و اورا بینام و نشان به ثبت میرساند
بسيار عالي
برقرار باشين
عجبا که همه مشکلات مملکت ما ناشی از همین آدم های خوب است
دوست عزیز در مورد ترانه ها بد نیست توضیحی هم بدهید . متن جالب و ترانه هم زیبا بود .
Post a Comment
<< Home