آب و گل: عیدها و کتاب نویسی ها

Monday, April 02, 2007

عیدها و کتاب نویسی ها


بچه که بودیم، عید صفایی داشت، جگر خونی هایی هم. از صفایش زیاد گفته و شنیده ایم، اما می خواهم به یک فقره از جگر خونی ها اشاره کنم.
یکی از گرفتاری ها در روزهای عید مشق نوشتن بود. آن زمان ها عید که می شد، به بچه ها زیاد مشق می گفتند. برای معلم ها سنگ و گنجشک مفت بود و گویا مسابقه ای بود، برای زیادتر مشق گفتن به بچه ها و سعی می کردند مشقی بگویند که بیشتر و زیادتر از تصور باشد. اما برای بچه ها مشق در ایام عید جگر خونی بود وبس.
کلاس سوم دبستان بودم که معلم مان آقای لشکری فرمودند باید در ایام عید کتاب نویسی کنیم! هم کتاب فارسی و هم کتاب حساب. از ابتدا تا انتهای کتاب را باید رونویس می کردیم!
همان روز اول تعطیلی به خیابان دهنادی رفتم و دو تا کتاب دست دوم خریدم. خیابان دهنادی شیراز هنوز هم مرکز خرید و فروش کتاب های درسی نیم دار یا دست دوم است. آن زمان ها رسم بود وقتی کتاب نویسی می کردیم عکس های یک کتاب دست دوم را هم می چیدیم و بین نوشته ها می چسباندیم تا کتاب، هر چه بیشتر شکل و شمایل کتاب اصلی را داشته باشد. روزهای اول و دوم بدک نبود، ذوق و شوق دفتر نوی که برای این کا ر خریده بودم ، کمک می کرد هفت ، هشت صفحه اول را با حوصله بنویسم و با مدادهای رنگی و خط خوب آنرا جلا دهم اما بعد فکر کردم ای بابا حالا کو تا چاردهم که بخواهم به مدرسه برگردم. روزهای عید مهمانی ها و دیدوبازدید ها امان نمی داد مشق بنویسم و سرگرمی های روزانه چنان بود که هر روز کار کتاب نویسی به فردا موکول می شد.
آقای لشکری برایمان حساب کرده بود که اگر روزی ده صفحه از مشق هایمان را بنویسیم، هیچ مشکلی نخواهیم داشت. ایشان می گفت روزی ده صفحه هیچ چیز نیست! راست هم می گفت اما چون به گفنه ی ایشان عمل نمی کردم، هر روز ده صفحه به صفحاتی که ننوشته و عقب بودم افزوده می شد. روز سوم سی صفحه ، پنجم پنجاه و بدهکاری بابت کتاب نویسی روز به روز زیاد و زیادتر می شد.
احساس گناه و اینکه از نوشتن مشق ها عقبم یک لحظه در ایام عید مرا رها نمی کرد. در واقع شیرینی عید ودید و بازدید به کامم زهر مار می شد. همه اش دلشوره داشتم مشق ها را ننوشته ام وقیافه ی آقای لشکری را مجسم می کردم. قیافه ای خشک و عبوس که هرگز لبخند بر لب نداشت.
یک شب، خواب آقای لشکری را دیدم. خواب دیدم که با شلاق مرا تنبیه می کند شلاقش را به دست گرفته، بود و فریاد میزد دستت را خوب بازکن! یکی از دست ها را بازمی کردم. شلاق که نزدیک میشد جاخالی می دادم و دستم را می کشیدم. آن وقت آقای لشکری عصبانی می شد فحش می داد و چند شلاق به پاهایم می زد. وفتی شلاق به دستم می خورد، دستم را زیر بغلم می گذاشتم و یا آنرا جلو دهان می بردم و محکم توی دستم فوت می کردم ، تا احساس درد که چیزی شبیه برق گرفتگی بود تخفیف یابد. دوباره سه چار تا ضربه به پاهایم می خورد. آقای لشکری فریاد می زد باز کن دستت رو بازکن!
سراسیمه از خواب پریدم و خدا را شکر کردم که همه ی اینها در خواب اتفاق افتاده. صحنه هایی که در خواب دیده بودم صحنه هایی بود که هر روز شبیه آن را در مدرسه می دیدیم.
روز بعد از آن خواب دو، سه صفحه دیگر از کتاب نویسی را، از ترس، نوشتم اما باز قسمت عمده ی مشق ها ماند.
آن قدر ماند و ماند که روز سیزده رسید و شبی که خسته و کوفته از سیزده بدر برگشته بودیم، حالا باید با حال نذار می نشستم و کتاب نویسی را به پایان می بردم! به تنهایی که ممکن نبود، با رشوه و خواهش و تمنا از خواهرم خواستم بمن کمک کند و کتاب حساب را دست کم او برایم بنویسد. آن شب دیگر خبری از مداد رنگی و خوانا نوشتن نبود باید الم قورباغه ای می نوشتیم تا سر و ته کتاب نویسی جمع شود. خواهرم که آن زمان دبیرستان می رفت از دست مشق های من کلافه شده بود و می گفت" مرده شوی معلمت را ببرد با این مشق گفتنش، کتاب نویسی می خواد برای سر قبر باباش؟" و من جوابی نداشتم بدهم و با او هم عقیده بودم.
دم دمای صبح کتاب نویسی تمام می شد و در واقع یک جوری آنرا ماست مالی کرده بودیم و رفع تکلیف شده بود.

Labels:

1 Comments:

At 2/4/07 06:55, Anonymous اهري said...

ما را ياد نوروز و مشق هاشان انداختي ! دقيقن همين خاطرات برايم نوروز هرسال تكرار ميشد . يادش بخير

 

Post a Comment

<< Home

All Rights Reserved. Copyright © 2007
استفاده از مطالب وعکسهای این سایت فقط با ذکر منبع و آدرس بلامانع است