والنتاین
از چیزی سخن بگو، که هر انسانی در هر کجای زمین مفهوم آنرا نیک بداند. از آن که همچون هوا، چون زیبایی حیرت انگیز هر شاخه گل، چون آب، چون حیات و همچون زندگی، همه ی آدم ها را در "هر کجا آباد زمین" به هم پیوند می دهد.
سخن از گمشده ای بگو که همه دنبال آنند، در معبد، در مسجد و میکده، در کلیسا و کنیسه.
سخن از مادری نحیف در آفریقا بگو. مادری که شیره ی جان از پستانی پلاسیده، مینوشاند، به کودکی که جهان سومی زاده شده. سخن از مردمی بگو که در هر جنگی با یاس و ترس به پناهگاهی می خزند.
سخن از چشمه ای زلال بگو که در فطرت همه آدم ها نهفته است، ورای نژاد ، ورای مرز، ورای زبان، ورای مذهب، ورای رنگ پوست، ورای هر رنگی سخن بگو.
از کشش پر جذبه و انسانی ِ زنی ومردی تا عمق یگانگی
از آنچه که از "هر زبان که می شنوم نامکرر است."
از عشق برایم سخن بگو.
Labels: نوشته ها






3 Comments:
نوشته ى ، پر مهرو خواندنى بود
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ وپوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجودم همگی دوست گرفت نامیست زمن بر من و باقی همه اوست
شاد باشید
من که خدا وکیلی خیلی دلوم میخواد از عشق برایت سخن بگویم ولی میترسم ننم بیاید و بخواند و فکر کند که خبرهایی هست. بیچاره برای من نقشه های دیگری دارد. نمیخواهم امیدش را نا امید کنم. همین والنتین را که خواستم برایش توضیح بدهم یک یک ساعتی طول کشید. تازه آخرش فکر میکرد دارم از صله رحم برایش تعریف میکنم
Post a Comment
<< Home