می گفت...
آخر هفته ی گذشته مهمان ما بود.
می گفت خواهرم هم همین جاست، تورنتو، اما سال به سال از هم خبر نداریم.
می گفت هشت سال پیش که آمدیم، آخر هفته ها هر بار جایی خانه یکی از فامیل بودیم.
می گفت مردم اینجا بعد از مدتی سرشان به لاک خود میرود، هر کسی دنبال کار و زندگی خودش هست.
می گفت غربت آدم را، سخت شکننده، سخت زود رنج بار می آورد.
Labels: روزمره گی

نظرها:
بي ارتباط با متن، عرض کنم که اولاً ما کلي کامنت به شما بدهکاريم اما براي تسويه بدهي نيامدهام. انشالله آخر برج فرنگي!
فقط آمدم بگويم که از کامنت آخري کلي خنديدم. با اينکه در عشق آباد حسابي درگير "مراسم" هستم اما فرمايش شما بر روي چشم، دوستان را فراموش نخواهم کرد
غربت هم بد درديست
كه شكر / نچشيده ايم
Post a Comment
<< Home