گذر از هجده سالگی
هجده ساله که بودم شر وشور دیگری داشتم. برای نمونه، گمان می بردم هنر باید در خدمت آرمانی باشد و گرنه هنر نیست. گمانم این بود که روزگار شاقول و اندازه ای بدست من داده تا همه را با آن بسنجم. گمان می بردم ایده ها و باور های من درست ترین است و این اجازه را دارم دیگرانی را که باوری غیر از من دارند مورد تمسخر قرار دهم.
در هجده سالگی اگر فیلمی، کتابی ویا نقاشی یی پیامی نداشت، حتا اگر زیبا بود آن را نمی ستودم. زمان گذشت تا آموختم زیبایی خود چه پیام شگرفی ست!
امروز سی سال از آن روزها می گذرد، از سرد و گرم روزگار بسیارآموخته ام و بزرگترین درس زندگی را تحمل دیگران میدانم. به یقین دریافته ام که هریک از ما گوشه ای و اندکی از واقعیت ها را میدانیم نه همه ی آنرا. و جز این به چیز دیگری یقین ندارم!
دریافته ام که در وادی عمر و زندگی کوتاه باید سخن همه را بشنوم و برای هر سخنی ارزش قائل باشم. بیشترین چالش را در ایده های مخالف فکر خودم می دانم و از چنین ایده هایی بسیار می آموزم. آماده ام در مورد هر پدیده ای دوباره فکر کنم و نکته های تازه ای از آن بیاموزم.
Labels: نوشته ها

نظرها:
چه نیکو!
البته بین خودمان باشد 18 سالگی فقط همین یه تیکه اش خوش نبود وبقیه اش با صفا بود!
ولی دم غنیمت است وجمال چل چلی رو عشق است!
با عرض سلام
بسیار خوشحال شدم که هم حالی دیگر از نسل خود را در اینجا یافتم. خوب شد که من و شما توانستیم دریابیم آنچه در این پست زیبایتان بیان داشته اید را. امیدوارم بتوانیم این برداشتها که با خون دل به دست مان آمده را به نسل بعدی خود منتقل کنیم.
با تقدیم احترام
ققنوس
Post a Comment
<< Home