آب و گل: چگونه "ضد خاطرات" ترجمه شد

Wednesday, October 18, 2006

چگونه "ضد خاطرات" ترجمه شد


...
خیابان فروردین هنوز سنگ فرش بود. بالاتر از فروردین فقط ساختمان دانشگاه بود و دیگر همه جا بیابان. ماجرای پیشه وری داشت علم می شد. روزنامه ها را می گرفتیم می خواندیم. توکل یاد گرفته بود قرمه سبزی درست کند. گاهی قرمه سبزی و گاهی آبگوشت می خوردیم و بعد از ظهرها برای گردش به خیابان نادری می رفتیم.
من به مدرسه پست و تلگراف رفته بودم که در سه راه امین حضور واقع بود. برای همین رفتیم در محله عربها در یکی از همین خانه های شبیه به خانه قمر خانم یک اتاق گرفتیم. روزهای خوشی بود. دنیایی داشتیم
...

گفتگو با رضا سید حسینی / سیروس علی نژاد

Labels:

1 Comments:

At 19/10/06 19:08, Anonymous Ali said...

کاکو این ماشین باریو رو من هم داشتم. بدنش آبی بود و بارکش عقبش هم زرد بود. یک روز هم تیکه بارکشش شکست و دیگه جا نرفت. بعدش به عنوان وانت باری ازش استفاده میکردم...یکی از چرخهای عقبش یک روز تو سربالایی آباده شکست و مجبور شدم با چسب نواری بچسبونمش...دلم واسه یک سواری تو پیچوی باجگاه خیلی تنگ شده

 

Post a Comment

<< Home

All Rights Reserved. Copyright © 2007
استفاده از مطالب وعکسهای این سایت فقط با ذکر منبع و آدرس بلامانع است