ابر و آینه
ابرهای کودکی از جنس خیال، به هزاران شکلی که در ذهن ما جان میگرفت.
پیرمردی با صورتی چاق وگونه هایی ورم کرده، اسبان با یال های بلند پیچ درپیچ، و ارابه ای که سوارکاری نیم تنه، بی سر و گردن آنرا میراند.
دختری با چشمان درشت وموهای بلند، موهایی که نیمی از ساق زیبای پاهایش را پوشانده بود، و نیمی از صورتش را باد با خود برده بود.
عجوزه ای بد هیبت با دو چشم ناهمگون یکی بسیار ریز دیگری به پهنای صورتش، و باقی تنش که در شعله های آتش می سوخت.
فرشته ای زیبا که سرتاسر آسمان چشم ما خوابیده بود و دستان سپیدش چونان شاخه سپیداربالا بود، آرام و سنگین در حرکت، تو گویی سال ها خفته است.
چکمه ای، نعل اسبی، قلبی، یا کوزه ی شکسته ای.
ابرها از جنس مخمل، از جنس نور، سپید با دنیایی از خاکستری.
ابرهای کودکی، ابر دشت های بی انتها، ابرهایی که زود گذر کرد و رفت...






---------------------------------------------
عکس ها شمال تورنتو، آرورا Aurora می 2006
Labels: عکس






1 Comments:
عکس های قشنگی است! مرسی!
Post a Comment
<< Home