آب و گل: برخورد نزدیک از نوع سوم!

Friday, June 09, 2006

برخورد نزدیک از نوع سوم!


وارد مترو میشوم. فاصله ایستگاه کویین تا فینچ حدود چهل وپنج دقیقه ست. گاهی آدم ها رو ورانداز میکنم و نیم نگاهی هم به روزنامه مترو دارم.این ساعت از روز زیاد شلوغ نیست، اما همه صندلی ها اشغال شده.
ایستگاه "بلور" خانم مسن بغل دستی من پیاده شد و آقایی که ازدور قیافه اش داد میزد ایرانیه باعجله از لای دری که میرفت بسته شود داخل شد وصاف نشست بغل دست من. خدا روشکر کردم که آدما دم ندارند وگرنه حتما" دم یارو لای در گیر کرده بود، زیادی عجله داشت! میخواستم بگم آخه مرد حسابی دو سه دقیقه صبر میکردی بعدیش میآمد! با خودم گفتم باز فضولیت گل کرد! برگشتم به روزنامه و میخ شدم به این خبر که جنرال موتورز گازی کردن ماشین ها ی تولیدی خودش رو مورد بررسی جدی قرار داده، یک دفعه آقای تازه وارد گفت
?Excuse me are you persian
گفتم" سلام علیکم، حال شما خوبه؟" گفت" خیلی ممنون آقا، پدرمون در اومد تو این مملکت. خیلی وقته اینجا تشریف دارید؟" گفتم " حدود ده دقیقه قبل از شما " گفت " نه، مترو نه، کانادا رو میگم"
با وجودی که این سوال بعنوان دومین جمله بعد از گفتگو با یک ناشناس غیر معمول و شاید بتوان گفت غیر معقول است اما با پوزخندی گفتم " من چار پنج سالی میشه که اینجام.." وسط حرفم پرید و گفت" خدا به دادتون برسه من آقا شیش ماهه اینجام پدرم در اومده! " گفتم " عجب! خدا نکنه چرا؟"
گفت" معلومه دیگه بیکاری، گرونی! من آقا، در ایران پزشک بودم کار و زندگی وهمه چیز رو بخاطر اون فلون فلون شده ها ول کردم اومدم اینجا حالا می بینم این کانادای بی پدر و مادر اصلا" مدرک ما رو قبول نداره؟"
روزنامه را کنار گذاشتم و گفتم (یعنی خواستم بگویم) که:" بله، اینجا پزشکی رو خیلی ..."
هنوز کلام منعقد نشده بود که گفت" خیلی افتضاحه ، حرف آقا تو کله شون نمیره، به من میگن باید یا امتحان های اینجا رو پاس کنی یا باید از اول بخونی! آقا من جنوب شهر تهرون روزی پنجاه تا مریض داشتم. حالا اینجا باید برم کلاس زبان!"گفتم " خوب چرا برنمی گردید؟"
گفت " نمیشه آقا، همه چیزو فروختیم، تازه آبرو حیثیتمون هم میره"
گفتم " در هر صورت بهتر از وضعیه که شما میفرمایید"
گفت " من آقا حاضرم برم اینجا کارگری ولی دوباره برنگردم"
گفتم" خوب اگه اینجوری فکر میکنید پس کمی حوصله داشته باشید همه چیزروبراه میشه. زمان نیاز داره"
پوزخندی زد وگفت " حوصله! صبر! همش گفتیم صبر و حوصله عمرمان تباه شد. بد مصب (منظورش بد مذهب بود) کار گیر نمیآد تو این خراب شده، خرج هم که پدر در میآره. اوه اوه داریم میرسیم ایستگاه بعدی چه ایستگاهیه؟ " شپرد"؟ "
من که اصلا" یادم رفته بود کجا هستم وکجا نشستم به خودم آمدم و گفتم " صبر کنید الان خودش اعلام میکنه" از بلند گوی مترو اعلام شد ایستگاه بعدی" نورت یورک سنتر"یعنی ایستگاه "شپرد" را رد کرده بودیم. دوستمان چند تا فحش آبدار به خودش، مترو و روزگار داد، خداحافظی کرد و آماده روبروی در واگن ایستاد تا با همان عجله که سوار شده بود پیاده شود.
بعد از پیاده شدن باید به جهت مخالف برود و یک ایستگاه به عقب برگردد.
-------------------------------------------------------------------------------------
عکس مارچ 2006 داخل مترو تورنتو

Labels:

4 Comments:

At 10/6/06 06:33, Anonymous کامران said...

اين نوشته باحال بود. هيچ نوشته ای به قشنگی توصيف تجربه های شخصی نيست. دستت درد نکنه

 
At 10/6/06 18:16, Blogger abogel said...

ممنون از لطفت کامران جان، باید پیش بیاد

 
At 11/6/06 05:49, Anonymous Ali said...

تازه این جناب شانس آورده که فقط باید مسیر جایگاه را عوض میکرده چونکه در بیشتر ایستگاه ها باید دوباره پول بدی تا بری طرف دیگر. یادم باشه اگر دفعه دیگه روزی روزگاری اطراف کویین بودم و نشستم بغل دستت یک سلامی میکنم. مخلصیم

 
At 11/6/06 07:23, Blogger abogel said...

علی جون، اگه روزی روزگاری اطراف کویین بودی خبر بده منم بیام! چاکریم

 

Post a Comment

<< Home

All Rights Reserved. Copyright © 2007
استفاده از مطالب وعکسهای این سایت فقط با ذکر منبع و آدرس بلامانع است