آب و گل: جادوی کتاب

Wednesday, May 03, 2006

جادوی کتاب


با "کتاب های طلایی" با کتاب و خواندن آشنا و آموخته شدم. کتاب هایی چون " پیرزن جادوگر" ، "شنل ارغوانی"، "لوبیای سحرآمیز".
سال های دهه چهل بود. یکشنبه ها ی تابستان از صبح زود جلو غرفه روزنامه فروشی می نشستم تا " کیهان بچه ها" برسد. آن شماره ای که عکس "نادیا کومانچی" روی جلدش بود، یادتان هست؟ آرام، آرام "دختران وپسران" راهم تورقی می زدیم. نشریه های گروه کیهان بیشتر به دل می نشست. دختران پسران را اطلاعات منتشر می کرد.
بوی کتاب را دوست می داشتم . کتاب های درسی را اول هر سال ، باز می کردم چشمانم را می بستم وآن را بو می کردم. بوی کتاب، بوی مجله ها، بوی کتابی که هنوز ورق نخورده به مشامم جان میداد.
مهدی آذریزدی "قصه های خوب برای بچه های خوب"، قصه های مثنوی مولانا، شیخ عطار، کلیله ودمنه وقصه های قرآن، یونس درشکم ماهی و موسی که در یا را می شکافت و مردم خود را نجات میداد.

با کتاب های صمد بالغ شدیم." الدوز وکلاغها"، "یک هلو هزار هلو"، "بیست وچهار ساعت در خواب وبیداری" و "تلخون".
"ماهی سیاه کوچولو" اما چیز دیگری بود. آتشی به جان افکند که هنوز گرمی آن زیر خاکستر موهای سپید پنهان است. وسواس داشتم چیزی از نوشته های مردی که به ارس پیوست جا نماند. " کند وکاو در مسایل تربیتی کودکان ونوجوانان" را همچون مانیفست فکری بارها مرور کردم.

شانزده ساله بودم که کتابی خواندم از فریدون تنکابنی بنام "سفر به بیست و دو سالگی"! دیگر بیست و دو ساله شده بودم. این کتاب چل ، پنجاه برگی شش سال مرا جلو انداخت!

هدایت را با "سه قطره خون" آغاز کردم وجلال را با "مدیر مدرسه" ، باخود فکر میکردم ایکاش این دو کتاب های بیشتری نوشته بودند!
ساعدی را ترو تازه گاهی با اولین چاپ ها می خواندیم. "عزاداران بیل"، "آی با کلاه آی بی کلاه"، "چشم در برابر چشم" و "عاقبت قلم فرسایی". اینها همه پیش از آن بود که در شاملو ، اخوان و فروغ غرقه شویم!
"عقیل،عقیل" دولت آبادی ونوشته های نجف دریابندری ، طنز کم نظیری که در "چنین کنند بزرگان" بود.

پس از آن گویی دریچه های جهان گشوده شده بود . پنجره ای فراخ رو به غرب برشت ، کامو، سارتر، راسل ، همینگوی ، دیکنزو...
ادبیات شرق خود عالم دیگری بود، دریچه بزرگی به شرق، "منظومه پداگوژیکی"، "مادر" ودیگر آثار گورکی، وآنتوان چخوف "باغ آلبالو"،"دوخواهر". و ازهمین دریچه "زمین نوآباد" میخاییل شولوخوف، "دن آرام"، و بالاخره "جان شیفته" و"ژان کریستف" رومن رولان.

دیگر حد ومرزی برای خواندن نمی شناختیم، از شعر و تاریخ و ترانه وقصه وحکمت. چونان دو چرخه سواری نو آموخته در روز های نخست . فقط می خواهی پا در رکاب باشی وبرانی. خستگی نمی شناسی!

درتمام این سالها بودند کتاب هایی فانتزی که میشد زنگ تفریحی هم با آنها داشت، مانند "اسمال در نیویورک" و"اسمال درهندوستان" نوشته حسین مدنی. این دوکتاب اولین کتاب هایی بود که از کمد جادویی پدرم کش رفتم و همچون سیب ممنوعه آنرا گاز زدم و نوش جان کردم ! بعدها جسته وگریخته گاهی کتاب های عزیز نسین راهم می خواندم "پخمه"!
در این میان اما هرگز ازتورق دوره مجلد مجله "سپید وسیاه" سیر نشدم. یک دوره اش را پدرم داشت که رندان بردند و بازنگشت هرگز. دوره ای دیگر را دایی جان داشت که آش و لاش بود وچند سال پیش چند شبی آنرا قرض گرفتم و بازگرداندم ونمیدانم هنوز هست یا نه؟ میدانم که خیلی دوستش داشت و به راحتی آنرا به کسی قرض نمی داد.

بعد ها ، بدنبال یقین بودیم:

"آه ای یقین گم شده
ای ماهی گریز
از برکه های آینه لغزیده تو به تو
من آبگیر صافی ام اینک به سحر عشق
از برکه های آینه راهی به من بجوی.." شاملو


شریعتی را باترس ولرز می خواندم."تشیع علوی ، تشیع صفوی"، "پدر، مادر ما متهمیم" و "هبوط" .
مارکس، هگل، نیچه و پوپرو آنچه میخوانی تحیرت فزون تر میشود.

و گوهری که هنوز دنبال آنیم، گوهری که جستنش عین یافتن است وآموختیم که حظ ببریم از جستن آن و نهراسیم که هر چه بیشتر میجوییم کمتر مییابیم و بدانیم که روزی روزگاری جایی در بلندایی پنهان است وآنرا خواهیم یافت . آنروز مرغان کلیله و دمنه و همه ی پرندگان قصه ها در کنار ما خواهند بود ومیتوانیم یافتن را باتمام ذرات آفرینش باهم شریک شویم ویافته مان را بین خود قسمت کنیم...

Labels:

1 Comments:

At 4/5/06 13:51, Anonymous Hara said...

Hala bebinid man az ganjineye shoma che chizha ke kesh naraftam! ;)

 

Post a Comment

<< Home

All Rights Reserved. Copyright © 2007
استفاده از مطالب وعکسهای این سایت فقط با ذکر منبع و آدرس بلامانع است