چو بید بر سر "پیمان" خویش می لرزم
دو دوست، دو رفیق، دو یار دبستانی که هر روز را در حجره وگرمابه باهم شام میکردند، با یکدگر قول وقراری نهادند. قرارشان چنین بود که از این دو هر یک در بزرگی به جای برتری رسید دست دیگری هم بگیرد!
از قضای روزگار یکی ازاین دو به وزارت رسید ودیگری به فقر ومسکنت مبتلا!
چون رفیق مسکین به وزارت یار دیرین آ گاه شد، شاد ومسرور به دیدار رفیق خود شتافت، اما چه سود که هر چه بیشتر شتافت کمتر یافت و کجا فردی مسکین تواند به دیدار وزیری راه یابد؟
روزها سر راه یار دبستانی می ایستاد و رفت و آمد وزیر را با آنهمه تبخترو غرور نظاره گر بود اما دریغ از گوشه چشمی و دریغ از نیم نگاهی ! همه آه حسرت بود و غبطه شوکت وهمه ناکامی. چنان که از تلاش باز ایستاد و سر به مسکنت و روزگار نحس خود فرو برد.
اما از آنجایی که این قسمت تمام قصه های دنیا مثل هم است، روزگار وزارت به پایان رسید و رفیق قصه ما آدمی معمولی شد از وزارت افتاد و شور و شوق وسرور و عشق و سرخوشی که همه از غرور ونخوت مایه میگرفت یکسره به باد فنا رفت. اینک همچون سایر مردمان زندگی میکرد وخبری از محافظ و منشی و کبکبه ودبدبه نبود.
یارمسکین که از پیگیری حال و روز دوست چشم پوشی نمی توانست مجال را برای دیدار او مناسب یافت وچون میدانست خانه ی دوست کجاست به دیدارش شتافت. دو یار دبستانی یکدگر در آغوش فشردند وخوشحال و مسرور یاد ایام گذشته زنده کردند و خاطره ها بیاد هم آوردند. تا سخن به کار و بار هریک و پیمان دیرین رسید.
مسکین گفت " به حکم قراری که با هم داشتیم باید زمان وزارت دست ما هم میگرفتی!"
وزیر پیشین پاسخ داد "در این شکی نیست اما کوتاهی از تو است که بامن تماس نگرفتی ومرا درجریان حال و روز خود قرار ندادی!"
"ای بابا صد بار تلاش کردم منشی ومحافظ رخصت دیدار به من نمی داد."
"بالاخره میشد به گونه ای خود را سر راه من قرار میدادی."
"از قضا همین کا راهم کردم دوسه ماهی هر روز جلو وزارتخانه می آمدم ومی ایستادم وهر زمان که می آمدی برایت دست تکان میدادم. خیلی وقت ها مرا هم میدیدی اما انگار که هرگز ندیده ونمی شناسی."
"امکان ندارد! آخر تو کجا می ایستادی که من تو را نمی دیدم؟"
"جلو وزارتخانه، همان روبرو، زیر آن درخت سرو قدیمی بسیار بزرگ ، درست زیر همان درخت میایستادم."
"کدام درخت؟"
"همون درخت بزرگ ، درخت قدیمی وبسیار بزرگی که جلو وزرارتخانه بود."
"مگر جلو وزارتخانه درخت هم بود؟"
"درخت به آن بزرگی . هنوز هم هست!"
"گمان نمی کنم! من آنجا درختی ندیده ام!"
رفیق مسکین آهی کشید و گفت " تو درخت به آن بزرگی نمی توانستی دید. چگونه میتوانستی مرا دید؟"
راستی چگونه میتوان بر پیمان ها باقی ماند؟ چگونه میتوان همیشه درخت ها رادید؟
Labels: نوشته ها






0 Comments:
Post a Comment
<< Home